|
تصاویری از حضور بازیگران سینما همچون : بهاره
رهنما , آناهیتا همتی , آتنه فقیه نصیری , امیر حسین رستمی , پوریا پورسرخ
, فاطمه معتمد آریا و … در موسسه خیریه محک می باشد. ![]() عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک
![]() عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک
![]() عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک
![]() عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک
![]() عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک
![]() عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک
![]() عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک
آشنایی با موسسه خیریه محک
قسمت درمان موسسه خیریه محک
قسمت تحقیقات موسسه خیریه محک
قسمت خیریه موسسه خیریه محک
از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد
چرا که رئیسش فکر میکرد تخیل خلاقیت و ایده های خوب
ندارد والت دیزنی: موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی (آفریننده میکی
موس، سفید برفی و..) برنده 22 جایزه اسکار پس از جدایی از همسر از دست دادن شغل و مرگ مادرش کتابی
نوشت که دوازده بار توسط انتشارات مختلف رد شد جی کی رولینگ نویسنده سری کتابهای هری پاتر : پردرآمد ترین
نویسنده تاریخ و برنده عنوان "تاثیر گذار ترین زن بریتانیا" معلم مدرسه اش به او گفته بود که زیادی احمق است و هیچ چیز
یاد نخواهد گرفت توسط کمپانی سازنده موسیقی رد شدند چرا که کمپانی از صدا و
موسیقی با گیتار آنها خوشش نیامد گروه بیتلز: تاثیر گذار ترین گروه موسیقی قرن بیستم با فروش
جهانی تا 1 میلیارد نسخه از آثار تا سن چهار سالگی قادر به حرف زدن نبود اطرافیان او را
"فردی غیر اجتماعی با رویاهای احمقانه" میشناختند آلبرت انیشتن نظریه پرداز نسبیت و برنده جایزه نوبل
فیزیک در کودکی مورد سو استفاده جنسی قرار گرفت و بعد ها شلغش را
به عنوان گزارشگر تلویزیون از دست داد چرا که او را مناسب تلویزیون
نمیداستند اپرا
وینفری مجری برنامه تلویزیونی اپرا که به مدت 25 سال در 145 کشور مختلف پخش
شد از تیم بسکتبال دبیرستانش اخراج شد و به قول خودش بارها و
پشت سر هم شکست خورد مایکل جردن بسکتبالیست حرفه ای سابق و معروف با عنوان
بهترین بسکتبالیستی که تا به حال بوده است نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای
رسیدن به آنچه می خواهید
بگیرد
آمار رسمي طلاق هيچ
وقت اندازه ناكامي همسران را در زندگي زناشويي نشان نميدهد. اين آمار هيچ وقت
افرادي را كه از هم جدا زندگي ميكنند، اما به طور قانوني طلاق نگرفتهاند، حساب
نميكند. غير از اينها، خيليها هم هستند كه از زندگي مشتركشان راضي نيستند، اما
به هزار و يك دليل از هم جدا نميشوند. بعضي از آنها نگران پيامدهاي عاطفي، مالي،
اجتماعي و فرهنگي طلاق هستند. بعضيها ترجيح ميدهند به خاطرفرزندانشان به زندگي
ادامه دهند .
بعضيها
اعتراف ميكنند كه جرات مواجه شدن با طلاق را ندارند و در نهايت آمار رسمي طلاق،
درصد ناچيزي از خانوادههايي را در بر ميگيرد كه طلاق عاطفي گرفتهاند.
حقيقت اين است كه اين
روزها اگر به خلوت خيلي از خانهها سرك بكشيم، همسراني را ميبينيم كه گرچه زير يك
سقف زندگي ميكنند، اما هيچ اشتراك فكري، روحي و احساسي بينشان نمانده است. خيلي
از زندگيهاي به ظاهر آرام و شاد، چهره خونين يك رابطه شكست خورده را در خود پنهان
كردهاند. در اين خانهها خبري از داد و فرياد و بگو و مگوهاي متعارف زن و شوهرها
نيست. تحقير و توهيني هم در كار نيست، فقط زن و شوهر ديگر كاري به كار هم ندارند و
اين كار نداشتن، سرآغاز قصه تلخ جدايي است. طبق
آمار ميزان طلاق عاطفي در كشور 53 درصد است. يعني از هر دو ازدواج يكي به طلاق
منجر شده است. همچنين پژوهشها نشان ميدهد 52 درصد زوجهايي كه براي طلاق مراجعه
ميكنند از روابط زناشويي خود در بخشهاي مختلف ناراضي هستند. هرچند در حال حاضر
آمار طلاق قطعي در كشور 14 درصد است و17 درصد طلاق رسمي در جريان است كه زوجها
و دادگاههاي خانواده آن را پيگيري ميكنند، اما ميزان بالاي طلاق عاطفي در كشور
كارشناسان را نسبت به روابط سالم و طبيعي همسران در جامعه نگران كرده است
ازدواج یا
پیوند زناشویی پیوندی آیینی است که طی احکام یا رسومی خاص بین زن و مرد در مذاهب
و کشورهای مختلف برقرار میشود تا به تشکیل خانواده منجر گردد. با وجود اینکه
بیشتر ازدواجها با عشق، علاقه، محبت و خواست طرفین انجام میپذیرد، اما بر اثر
عوامل بسیاری و مرور زمان، عشق و علاقه اولیه کمرنگ و بیتأثیر شده و گاهی بهطور
کامل محو میشود و در این مواقع همسران بدون هیچگونه احساس و عاطفهای نسبت به
هم، بهطور کاملاً غریبه از هم و فقط به صورت همخانه به زندگی خود ادامه میدهند. این نوع جدایی را اصطلاحاً طلاق
عاطفی، طلاق روحی و روانی، طلاق خاموش یا زندگی زناشویی خاموش اطلاق میکنند. طلاق
از نظر لغوی، بهمعنای گشودن گره و رهاشدن است و در اصطلاح عبارت از خاتمه دادن
به زندگی مشترک زن و شوهر و پایان بسیاری از ناهنجاریها است. در طلاق عاطفی، زن و
شوهر بدون اینکه بهطور رسمی از هم جدا شوند، عواطف خود را از هم دریغ کرده و روی
از هم برمیتابند. در این فرم زندگی یا طلاق نمایی از اعتماد و احساس ناب و بکر
اولیه مشاهده نمیشود. زن و مرد با اینکه در یک خانه و زیر یک سقف زندگی میکنند،
با هم غذا میخورند، با هم کار میکنند، با هم به مسافرت میروند و به اصلاح همراه
هستند، اما دراصل، دو انسان بیگانه، بیتفاوت و بیاحساس نسبت به هم هستند و سر
هرکدامشان به مسائل و امور زندگی خود گرم میشود و به عبارتی دیگر این افراد صرفاً
همخانه به شمار میروند. دریغ داشتن عواطف از یکدیگر خانوادهای
را نمیتوان یافت که در آن اختلافات در سطوح مختلف وجود نداشته باشد. اما برای
دستیابی به آرامش باید این اختلافات را کاهش داد و مشترکات را به هم نزدیک کرد،
زیرا انسانها در سایه این مشترکات و توافقها در کنار هم زندگی میکنند نه اختلافها.
از سوی دیگر، در زندگی مشترک بیاعتنایی به پیمان زندگی، خودخواهیها و تنگ نظریها،
بیحوصلگی و بیتوجهی به سرنوشت یکدیگر، اختلاف در سلیقهها، فزون طلبیها، تنوع
جوییها، عدم رعایت وظایف فرد است که «طلاق» را میآفریند. باید باور کنیم که
همچون سایر وجوه زندگی حفظ عشق و زندگی پر از نشاط و احساس، نیاز به صرف انرژی و
پاکسازی و خانه تکانی مداوم دارد. در خانواده متزلزل، مشکلات و مسائل جزئی به
آسانی به جدل و بحران تبدیل میشود، امید به زندگی و فردای روشن و سازنده
کاهش مییابد، انتقادهای غیرمنصفانه و رفتارهای غیرصادقانه و پرخشونت
جایگزین شیوههای عاطفی و منطقی میشود. در عین حال برچسب زدن و بعضاً
ابهام، جایگزین برخوردهای خوشبینانه و اعتمادآمیز میشود. خانواده آشفته و
منفعل با ویژگیها و ساختاری که دارد به طور طبیعی دچار بنبست عاطفی و ساختاری
میشود و به یک کانون درون تهی تبدیل میشود؛ کانونی که اعضای آن هر چند
با یکدیگر زندگی میکنند، اما روابط و کنش متقابل مطلوبی با هم ندارند و
عملاً از حمایتهای عاطفی و فکری یکدیگر محرومند، خانوادههایی که به سادگی
در معرض طلاق عاطفی و از هم پاشیدگی قرار میگیرند این
اختلافات در میزان هوش، خواستهها، سلیقهها و علاقهها، دیدگاهها، ابعاد معنوی و
نیز ترس از طلاق و حرفهای اطرافیان و حواشی بعدی آن، محدودیتهای اجتماعی و
فرهنگی، مشکلات اقتصادی، ازدواجهای تحمیلی، ترس و فرار از تنها ماندن، چشم و همچشمی
با دوستان و فامیل، خشونت و عصبانیت، مادیات، تجملگرایی و تشریفات بیش از حد،
خود بزرگبینی و تحقیر دیگری، دورویی، پنهانکاری، لجاجت و مسائلی از این دست،
همگی مسیر زندگی عاشقانه را به زندگی بدون احساس و خالی از مفاهیم اولیه زناشویی
مبدل میسازد. این بیتفاوتی، آخرین مرحله روابط احساسی بین زن و مرد است. اگرچه همسران با هم زندگی میکنند
ولی فقط جسم خاکی آنان با هم است و آنان فارغ از هم و در فضایی کاملاً غریب و شخصی
ایام را سپری میکنند و مقصد بعدی آنها منزلگاهی جز طلاق رسمی و جدایی فیزیکی
نخواهد بود. زوجها چه کارهایی
میتوانند انجام دهند تا از عشق خود محافظت کنند و عواطف همدیگر را تقویت کنند؟ و
اینکه چه باید کرد که کار به اینجا کشیده نشود و زندگی همسران تا این حد سرد و بیروح
نشود؟ باید
بدانیم دوستداشتن و عشق، آموختنی است و نیاز مداوم به تمرین و بازآموزی دارد.
عشق بین زن و مرد، مانند نهالی است که اگر از آن مراقبت بهعمل نیاید، خشک خواهد
شد، پس به این مسئله اکتفا نکنید که یکبار ابراز علاقه برای همیشه کافی است.
رسیدگی روزانه به این نهال قطعاً الزامی است. در ضمن شرایط مختلف جوی، بیماری و
شرایط خاص این نگهداری و مراقبت را صد چندان و پیچیده میکند. در هر شرایطی باید
منعطف بود. در این مواقع است که باید چشمها را شست و جور دیگر دید. باید حالات،
روحیات، نیازها و توقعات طرفین لحظه به لحظه شناسایی شود و در تأمین آنها کوشید.
باید بپذیریم که مراقبت و مدیریت از راه دور باغی را به محصول نمیرساند. باید
حضور داشت و در کنار هم این نهال را رسیدگی کرد. پس باید فضاهای دیداری و گفتاری
بیشتری را برای همدیگر تعریف کنیم. باید همدلی و صبر را سیاست اصلی خود قرار دهیم.
اما آنچه مهم است مثل هر مهارت دیگر باید آموخت و رفع اشکال کرد. الگوبرداری صحیح
و تمرین مناسب بعد از آن شاید الزامیترین شروع باشد. ممارست در مهارتهای
ارتباطی، گفتاری و سایر مهارتهای زندگی بسیاری از مشکلات و تهدیدها را به قوت و
فرصت تبدیل میسازد. چرا گنجشکک
زندگی ما پرواز را با نشاط و آرامش تجربه نمیکند؟ آنچه برای
خود میطلبید برای دیگران نیز بخواهید و آنچه برای خودنمیپسندید بر هیچ کس خوش
ندارید» نیز اصل اولیه ارتباطی و اصلاحی خواهد بود. زندگی سرشار از تلاطمات است،
باید خود را برای بحرانها آماده نگه داریم. خوشایندسازی و زیبانگری را از یاد
نبریم و با اولین اشتباه همسرمان آشفته نشویم. باید بپذیرم که مهم نیست که کدام
بال این پرنده مشکل دارد. این شناسایی تقصیرکار ارزشی ندارد. مسئله این است که
گنجشکک زندگی ما دیگر به راحتی و زیبایی و با نشاط و آرامش پرواز را تجربه نمیکند برگرفته از اینترنت
جناب آقاي مهندس سعادتي-استاندار محترم گيلان مجمع محترم نمايندگان استان گيلان در مجلس شوراي اسلامي شوراي محترم اسلامي شهر رشت با سلام-باستحضار مي
رساند؛رشت به عنوان مركز استان گيلان كه پرجمعيت ترين شهر شمالي و نيز
همواره يك شهر گردشگرپذير به شمار مي رفته،اگر امروز خوب بنگريم، روز به
روز از جاذبه هاي گردشگري و بويژه از ميراث طبيعي و فرهنگي از جمله فضاهاي
سبز آن كاسته ميشود و اين شهر پرشده است با انواع ساختمان،خيابان و سازه
هاي مصنوعي و ماشين هاي گوناگون كه ضمن الودگي ،هويت و معماري اين كلان شهر را نيز به چالش كشانده است. براي نمونه از
اولين ميدان ورودي شهر رشت از سمت تهران(ميدان گيل) تا يكي از
آخرين ميادين رشت در سوي ديگر(ميدان گلسار)كه پارك ملت ميباشدحتي يك مترمربع فضاي سبز عمومي كه قابل استفاده براي شهروندان و مسافران باشد ديده نمي شود و سراسر اين مسير
كه بلوار امام خميني(ره) و خيابان سعدي را در بر مي گيرد تنها انواع
ساختمان،پاساژ،خيابان و كوچه و ماشين و مانندآن است كه در شان يك شهر نيست و كمتر شهري چنين ويژگي دارد. با اين اوصاف مابين ميدان فرهنگ و چهارراه ميكاييل(روبروي بانك صادرات) يك فضاي سبز منحصر به فرد با انواع درختان ارزشمند است،وجود دارد كه مي تواند براي اين شهر بسيار حياتي باشد و جايگزيني براي آن نيست و
متاسفانه برابر شنيده ها بزودي قرار است آن فضاي سبز تخريب و تبديل به
ساختمان گردد،كه اگر چنين شود ضايعه بزرگي براي استان گيلان خواهد بود. لذا از آن
بزرگواران در خواست ميشود به هرشكل ممكن از تخريب آن جلوگيري و ضمن رفع
مشكلات حقوقي آن،نسبت به اختصاص بودجه و خريد به نفع مردم و ميليونها
مسافري كه به اين استان مي آيند اقدام گردد. * شما که این نامه را خواندید!اگر موافق هستید،در بخش نظر دهید این پست بنویسید: من هم امضا می کنم و اگر نکته ای هم مد نظر شماست بدان بیافزایید.و به دوستان خود نیز پیام این وبلاگ را برسانید. جمعي از كارشناسان
و فارغ التحصيلان رشته محيط زيست –جمعي از تشكلهاي زيست محيطي و ميراث
فرهنگي-شماری از وبلاگ نویسان،خبرنگاران و دیگر گیلان دوستان: ۱-حسن احمدپور-عضو شوراي نظام مهندسي كشاورزي و منابع طبيعي گيلان۲-جواد هادي زاده(فعال محيط زيست) ۳ -سيدرضا كسايي-كارشناس ارشد حوزه گردشگري۴-رضا زماني-كارشناس محيط زيست ۵-نیما حاجتی ضیابری(مهندس عمران) ۵-حسن پوربابايي-رييس دانشكده منابع طبيعي دانشگاه گيلان۶-اسماعيل آرمون-رييس سازمان نظام مهندسي كشاورزي گيلان ۷-رضوان عليجاني-كارشناس آي تي ۸-امین حسنپور-مدیر سایت ورگ http://www.v6rg.com/ ۹-مريم حسين زاده-كارشناس روانشناسي ۱۰غلامرضا حسيني زاده-دبير نظام مهندسي كشاورزي ومنابع طبيعي گيلان ۱۱-حسين كنعاني- عضو شوراي نظام مهندسي كشاورزي و منابع طبيعي گيلان ۱۲-شهرام خادمي -كارشناس كشاورزي۱۳عليرضا محمدي- كارشناس ارشد حوزه گردشگري ۱۴--مهیار گیلک ۱۵-سعید حسین پور صیقلان (مدیر وبلاگ گیلان ، استان زیبای من ) ۱۶-روزبه امجدی ۱۷-سمیرا یزرگی ۱۸-محمود صالح ۱۹-فائزه رستین ۲۰-سارا ثابت ۲۱-آرش سجادی قاضیمحله ۲۲-نعیمه مراد علی بیگی۲۳-میلاد ابراهیمی علی آبادی - خبرنگار و مدیر وبلاگ گرنیک http://www.gornik.blogfa.com/ ۲۴- مصطفی حسینی کومله: کارشناس ارشد طراحی شهری ۲۵-بهرام كريمي ۲۶-مهدی شیبانی زاده ۲۷ -ندیم نجم آبادی (مهندس کشاورزی ۲۸- خبرگزاری استانی درفک نیوز گیلان ۲۹-
چند عکس زیبا از پژمان رضوی اسپیلی:
تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم
هر شب بدینسان خواب ها را با تو زیبا می كنم
هر شب تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند
آنگاه چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم
هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ... خوشا
بر من كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر
شب مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای
دوست چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو كه این یخ كرده را از بیكسی، ها می كنم
هر شب تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟ كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم
هر شب محمدعلی بهمنی
کوکو ، افسانه دختر بچه
اي يتيم در گيلان است که مادر خود را از دست مي دهد و ماجراهايي را به چشم مي بيند. «کوکو» ، سي و دو سانتي متر قد دارد. اين موجود ، دختر بچه اي
يتيم است، که همه افسانه هاي گيلاني ها را پر کرده است. مشخصه کوکو در افسانه ها
بي معرفتي است چون کوکوها جمعي با يک ماده جفت گيري و سپس ماده بيچاره را به حال
خود رها مي کنند. ماده بيخانمان و آشيان، لانه پرندههاي ديگري را انتخاب ميکند
و در هر آشيانه فقط يک تخم ميگذارد و بعد آن پرنده ناچار از تخم کوکوي ماده
مراقبت ميکند تا به دنيا بياد. اما چرا بيآشيان؟ چون رسم
پرندهها اين است که نرها براي اثبات توانايي جفتگيري لانه بسازند، ولي حالا وقتي
چند پرنده نر با هم باشند، هر کدام به لانه سازي مشغول شود سرش کلاه رفته. تنبلي
به کوکوها هم سرايت کرده. «کوکو تيتي» يا همان کوکوي
معروف، از جمله پرندگاني است که به خاطر آواز حزنانگيز و موزونش در گيلان موجد
افسانههايي شده که از گذشتههاي دور بر سر زبان مردم اين ديار بوده است. در گيلان، روايتهاي
مختلفي از اين پرنده هست: بعضيها اين پرنده را دخترکي يتيم يا نوعروسي پاکدامن ميدانند «کوکو» دختر کوچکي بود که
مادرش خيلي زود ميميرد و غربت نبود مادر را هيچ چيز برايش پر نميکند مگر چند سال
مرد با دخترش سر ميکند و خودش را از محبت يک همآشيان دلخواه محروم ميکند.
تا با گوش و کنايهها و دلسوزيهاي ديگران، بالاخره ازدواج ميکند و براي
دخترش نامادري ميآورد. اولين شبي که کوکو بيحضور و لطف محبت پدر خوابيد، مادرش
را در خواب ديد که غمگينانه به او نگاه ميکرد. او تا صبح چند بار از خواب پريد و
بالش يادگار مادرش خيس اشک بود. کوکو هرگز از نامادري بوي مادر به مشامش نرسيد و
او به کوکو خيلي سخت ميگرفت. او ميدانست که همه چيز و دل و جان شوهرش بسته به
اين دخترک است عشق به مرد که در هر دوي
آنها به شکلي متفاوت وجود داشت و کامل بودن دختر کوچولو و بدتر از همه فهميدن اجاق
کوري زن، آتش حسادت به دختر را در دلش راه داد. کوکوي کوچولو، صندوقي داشت
که کمکم جهيزيهاش را در آن جمع ميکرد و کمکم صندوق پر از پارچه و دستدوزيها
و کاردستيهاي هنرمندانه و زيباي دختر شده بود. از ديرباز در روستاهاي
گيلان رسم بود که دختر بايد با دوختودوز و جمع آوري جهيزيه ، ابراز سليقه کند و
براي ورود به زندگي جديد آماده شود. در دل زمستاني سياه که کوکو براي ديدار خاله
به روستاي کناري رفته بود و برف راه بازگشت را بسته، نامادري مهربان مشتي از آويزههاي
نخي را در لابهلاي لباسها و بافتنيهاي صندوق کوکو گذاشت. در همان زمستان براي
کوکو خواستگار آمد و قرار شد بعد از نوروز به خانه شوهر برود. روزهاي آخر نامادري
با کوکو خيلي مهرباني کرد و مدام مثل کوکو خيالپردازي ميکرد اما با چه خيالاتي؟ دستمال را نامادري به سر
«کوکو» بست، حلقه زرين را عمه داماد در انگشتش کرد و اين شکل جشن نامزدي برگزار
شد. صبح بعد وقتي کوکو خواست دستمال سر را در صندوق بگذارد، نامادري صداي زوزه
مانند دردناکي از بالاخانه شنيد. وقتي رسيد ديد کوکو موپريشان و چهره خراشيده وسط
اتاق مچاله شده و نشسته. همه چيزهاي صندوق در گوشه و کنار اتاق پخش بود و بوي ناک
و خزه و خيسي همه جا پر شده بود. دختر که حاصل سالها تلاش و اميدواري را که با آن
همه آرزو و خوشخيالي، کشيده بود بر باد رفته ميديد از خدا خواست که او را از اين
رنج و از اين سرافکندگي و از اين زندگي خالي از اميد، خلاص کند. هنوز نامادري کامل
وارد اتاق نشده بود که کوکوي پيچوتابي خورد و لحظهاي بعد به صورت پرندهاي زيبا
و دوستداشتني درآمد و پروازکنان به بالاي درخت نارون همسايه رفت و در حالي که
صدايش روشن و دلنشين اما دردناک بود، شروع به خواندن کرد.: («کوکو، بسوج؛ کوکو، ببيج؛
کوکو، بنال» (کوکو، بسوز؛ کوکو، برشتهشو؛ کوکو، بنال» کوکو پر
و بالي زد و به سوي جنگل انبوه و بيبرگ روستا در آن زمستان سرد و غمگرفته پرواز
کرد و ناپديد شد. منبع:
افسانه ها وباورداشتهاي مردم شناختي در گيلان
بره سر در
فاصله 55کیلومتری مرکز شهرستان رودبار و40کیلومتری شهر رستم آباد واقع شده است
.بره سر مرکز بخش خورگام در ارتفاع 1250متری از سطح در یاهای آزاد قرار گرفته که
از شمال به بافت قدیم بره سرازجنوب به جنگلها، مراتع، ییلاقات واستخر زیبای ویستان
از شرق به روستا های تیه ودوسالده واز غرب به روستای چهار محل محدود می گردد. این
شهر دارای بافتی متمرکز که پس زلزله سال 69 در محل فعلی بره سراحداث گردیده است .
گویش مردمان شهر دیلمی وکردی می باشد استخر
زیبای ویستان : این استخر که با وسعت 4 هکتاری در دامنه جنوبی شهر بره سر ودر
فاصله 2کیلومتری مرکز شهر قرار گرفته از دوسو به جنگلهای زیبای راش و جهات دیگر به
مراتع وتپه ماهورهای زیبا محدود میگردد. که فضای فرح بخش جهت مسافران وگردشگرا ن
پدید آورده است . همچنین
درقسمت جنوبی شهر بره سر ییلاقات زیبای استل سرا (استخر سرا ) وییلاق ویستان درمنطقه جنگلی واقع گردیده
که دارای مناظر زیبا وچشم اندازهای پیرامونی بی نظیراست . آبشار طبیعی شارشار در
بره سرقدیم وبه فاصله 500متری مر کز شهرقرار دارد . راههای
دسترسی به شهر بره سر :در مسیر دسترسی از جاده رشت به قزوین وحد فاصل شهر
رستم آباد وتوتکابن مسیر فرعی از داخل شهر توتکابن به سمت جنوب ادامه می یابد که
پس از طی مسافتی در حدود 35 کیلومتر در دامنه کوههای البرز وعبور از کنار رودخانه
رحمت آباد وشالیزا رهای سرسبز منطقه وچشم اندازهای زیبابه کوه درفک، به منطقه
خورگام وشهر بره سرمی رسیم که مهمترین راه دسترسی شهرنیز می باشد.
بنای
امامزاده ابراهیم در روستای طالقان از توابع شهرستان شفت و در جنوب شرقی آن قرار
دارد. امامزاده ابراهیم از بـُقاع مورد احترام اهالی است و وی را فرزند « امام
موسی كاظم » (ع) می دانند. این بقعه پلان مربع و ضریح مشبك با سقف گهواره ای و
چهار ستون در اطراف ضریح دارد. بام بنا از حلب و دارای چوب حمال سراسری و واشان
كشی و لمبه كوبی .
براي
رسيدن به اين بقعه پس از «شفت» بايستي از «چوبَر»، «مبارکآباد»، «لاسَک»،
«کِلوان»، «دورودخان»، «بابارِکاب» و در نهايت «روستاي طالقان» گذشت و آن گاه در
آغوش طبيعت به زيارت بارگاه مطهر امامزادۀ خفته در آن بقعه شريف، شرف حضور يافت.
بنا به روايات سينهبهسينه و بعضاً مکتوب تاريخي، در اين بقعه بزرگي آرميده است
که نامش ابراهيم بن موسيالکاظم (ع) ميباشد
آثارش فراتر از رئالیست است؛ به قول خودش "سوپر
رئالیست"! اما مملو از سادگی و بیپیرایگی. استفاده از رنگهای شاد، براق،
روشن و اشیایی که با اولین نگاه بلاواسطه عین واقعیت است، اما وقتی در آن
ژرف مینگری، تفاوت بین اثر و واقعیت برایت روشن میشود. اشیاء سه
بعدییی که از روی بوم جدا شدهاند و زمان و مکانی که کشیده شده، جلوه
میکنند.
آثار مهرداد رادمهر درماه مارس امسال در نمایشگاه سالانه Artexpo New York
2011 نیویورک به نمایش درآمد. اسم هنری اش "مداد" است؛ مخفف مهرداد. هم به
خط و طرح و نقاشی مرتبط است و هم تلفط آن برای اولین میزبانان نقاش ایرانی
در غربت، در کشورهای اسکاندیناوی، آسان بود.
در مورد سبک نقاشی خود و گرویدن از سورئالیسم به رئالیسم، یا از آبستره به واقعیت، میگوید: مهرداد رادمهر - سبک کارم سوپررئالیست است. سالهای ۸۰
کارهایم بیشتر تفکری و سورئالیست بود. تقریباً در سالهای ۹۰ از آن
سورئالیسم بیرون آمدم. به نظر من، اولاً دنیا عوض میشود. زندگی در کره
زمین حرکت میکند و زنده میماند. هنرمند هم باید با آن حرکت کند.
دوماً تازه باید از آن جلوتر هم باشد و بتواند چیزی را خلق کند. تازه
اطرافیانش را توجیه کند که چگونه میشود بیشتر فکر کرد. برای همین از
سورئالیسم آمدم بیرون. بهخاطر توضیح مسائل مختلف، مانند خیلی از هنرمندان
قدیم ایران که مسائل بزرگ زندگی را در چیزهای خیلی جزئی میدیدند، چیزهای
ساده. کش آمدن زمان و مکان یکی از آثار به نام او که در بسیاری از سایتهای اینترنتی مورد تحسین
قرار گرفته، تابلوی "پرتغالها"ست، ۳۰×۴۰ اینچ. ساده، با رنگهای نارنجی،
نقرهای و مشکی. اما آنچه این اثر را متمایز میکند، انعکاس اتاق روبهرو
بر روی ظرف استیل پرتغالها است. دری که در روبهرو به سوی تاریکی باز
میشود و سمت چپ پنچرهای که به سوی روشنایی باز میشود. علاوه بر آن،
فرش ایرانی که در کف اتاق گسترده است. بُعد زمان و مکان در آثار او کش
میآیند. خود نقاش معتقد است: میتوان گفت هنوز که هنوز است سورئالیسمام را توی کارم حفظ کردهام؛
ناخودآگاه شاید. در رنگهایم نیز اغراق میکنم. منتها فرق کارم، با اینکه
نقاشی است، با گرافیک این است که من خطوطم را میبندم، خطها را تیز
میکنم. یعنی آخر هر فرمی را میبندم و نمیگذارم که فاصله بین دو فرم
با همدیگر محو شده باشد، مانند عکس. فرقش این میشود و وقتی اینکار را
میکنم، تصویر هر شیء توی نقاشی، از روی بوم جدا میشود و حالت سه بعدی
ایجاد میشود و این سه بعدی شدنش، باز احساس دیگری در نقاشی ایجاد
میکند. هدفم از این کار انجام کاری است که عکس نمیتواند انجام بدهد.
کارهای من مانند یک عکس نیستند که فقط یک لحظه یک ثانیهای باشند که
دوربین عکس گرفته باشد، کارهایی هستند که زمان در آنها حل شده است. یعنی
زمان در آنها یکذره کش آمده است. برای همین، ویژگی خودشان را دارند.
اینطور هم که حس میکنم، بیننده وقتی کار من را نگاه میکند، میداند
که در واقعیت بیرونی اینگونه نیست. ولی وقتی مقابل تابلو قرار میگیرد به
خود میگوید: چرا میشود! و همین لحظه توی این داستان است که علاقه دارم
روی آن کار کنم. آن لحظهای که هم قابل هضم است و هم اینکه واقعی نیست. نورپردازی آنچه که آثار مهرداد رادمهر را متفاوت میکند، نورپردازی است که بر روی
اشیاء تابلوهایش افکنده میشود. در تابلوی پرتغالها از زاویه چپ بر روی
آنها نور تابیده شده وی در این باره میگوید: نور خیلی مهم است. من در مدرسهی خصوصیم هنر درس میدادم، اولین درسم
این بود که چراغ را خاموش میکردم و میگفتم نقاشی کنید. میگفتند:
هیچی نمیبینیم. میگفتم: شما هیچوقت من را ندیدهاید، چیز دیگری را هم
ندیدهاید. تنها چیزی که میبینید، نوری است که بر روی ما و روی اشیاء
میافتد. فقط آن نور را باید نقاشی کنید. برای همین هم بوم من همیشه تیره است، نه سیاه، ولی بومم از رنگهای خیلی
تیره شروع میشود و به رنگهای روشن میرسد. برای همین باز قابلیتی پیدا
میکند که رنگهای روشن بالاتر قرار میگیرند، بُعد نقاشی بیشتر
میشود و حالت برجستهتری ایجاد میشود. سادگی فلسفه زندگی مهرداد رادمهر به سادگی، به عنوان فلسفه زندگی معتقد است. در ۲۳ سالگی
مجبور به ترک ایران گشت. جلوگیری از تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای
دانشگاه تهران، یکی از دلایل ترک وطن بود. مهرداد رادمهر با نگاهی انتقادی
به فرهنگ ایرانی مینگرد و میگوید: فلسفه زندگی من سادگی (simplicity) است. شما هر چیزی را میتوانید
بپیچانید، از آن داستانهای عجیب بیرون بیاورید و افسانه بسازید. من از
افسانه و شعر واقعاً بیزارم. شما هر چیزی را اول باید از پایه بسازید، بعد
بیایید بالاتر. شعر چیز خوبی است، اگر مبنایش، مبنای مثبتخواه باشد. فرهنگ منطقهای که ما در آن هستیم، از منفی به مثبت ساخته شده است. بچه
که به دنیا میآید، به او میگویند: "بچه جان لولو میخوردت!" آخر این
چه حرفی است. توی غرب از مثبت است که مثبت ساخته میشود. فرقش این است.
شما وقتی با لغتها بازی کنید و لغتها را به همدیگر بپیچانید و سعی کنید
موضوعی که هجو است، معنایی بدهد… البته هنرمند تحت تأثیر شرایط اجتماعیاش است و هنرمندان ما مثلاً
شاعران و نویسندگان در دوران مختلف تاریخی در شرایط اجتماعییی قرار داشتند
که نمیتوانستند حرف خودشان را به صورت ساده و واقعی بیان کنند. در نتیجه
آن را در لایههای مختلف میپیچاندند تا اینکه بتوانند با مخاطب ارتباط
برقرار کنند. یکی از پیامدهای فشار اینگونه رفتار است. البته یکی از
علتهایش میتواند این باشد. مهرداد رادمهر درباره کلیت فرهنگ ایرانی و حالت تهاجمی آن میگوید: فرهنگ ما فقط شعر نیست، فرهنگ ما هنر نقاشی و هنر تصویری هم هست. حتی در
هنرهای تصویریمان، شما بهترین نقاشهای هنرمندان ایران را هم که نگاه
کنید، میبینید تمام کارهایشان از جایی سرچشمه گرفته که از همان
منفیها به مثبتها میآید. اگر به نقشهای کارهای سنتی ایران دقت کنید،
از زمانهای قدیم، حتی قبل از صفویه (به بعد از صفویه کاری ندارم که همه
چیز اسلامی شد)، تمام نقشها و طرحها، مانند نقشهایی که در فرش ایران
هم استفاده شده، همه حالت تهاجمی به همدیگر دارند. حالت حرکتهایی دارند
که گل و بتهها با هم میچرخند، به همدیگر نمیخورند، از پهلوی هم رد
میشوند و با هم تهاجم دارند. هیچکدامشان حالت همبستگی ندارند، مانند
نقشهای دیگر. به نظر من، یک تمدن در طرحها و نقشها که در انگلیسی به آن pattern
میگویند، توجیه میشود. نقشها و طرحهای تمدن و فرهنگ ما متأسفانه
حالت تهاجمی به همدیگر دارند، با هم همبستگی ندارند، از هم جدا میشوند.
در فرشها گلها به هم میرسند، ولی از کنار هم رد میشوند. اینها را
خیلی ساده میشود توضیح داد. فلسفه کل زندگی من سادگی است. تمام فرهنگ ما توی نقشهایمان،
طرحهایمان، سرودهایمان و شعرهایمان از منفی شروع میشود. تمام سرودها و
شعرهای ایرانی از منفی شروع میشود، گریه و ناله و ضجه… توی تمام طرحهای
فرشهای ایرانی، شما انزجار میبینید. در تمام فرشهای ایرانی و یا
کاشیکاریهای ایرانی خطوط از کنار هم رد میشوند بههم میآیند به صورت
دایره از پهلوی هم رد میشوند. این تمدن ماست. تجربه نمایش آثار نقاشی در ایران مهرداد رادمهر، نقاش ایرانی، پس از ترک ایران، در دانمارک سکنی گزید. در
آنجا به تحصیل در رشته هنر ادامه داد و نگارخانه خود را بنیان نهاد. در
فاصله که او بیش از دو دهه است که ایران را ترک کرده، چند بار نیز برای
ارائه آثار هنری، به ایران سفر کرده است. در مورد سالهای اولیه ترک
ایران میگوید: من در رشته هنر در دانشگاه هنرهای زیبای تهران درس میخواندم که از
دانشگاه بیرونم کردند. به خاطر اینکه گفتند: شما در تحقیق قبول نشدهای و
اخلاقت فرق میکند. در شهر "آرهوس" دانمارک به دانشگاه رفتم. سالهای بعد
فلسفه خواندم و به خاطر علاقهای که به تاریخ تمدن داشتم، باستانشناسی هم
خواندم. سالها از ایران دعوتم میکردند برای نمایشگاه. "گالری سیحون" خیلی
علاقه داشت برایم نمایشگاه بگذارد که نمیشد. ارشاد اجازه نمیداد.
قدیمها میگفتند که کارهایش سورئالیست است، ضد انقلاب است، نمیشود.
اما من هیچوقت سیاسی نبودهام، هیچ مسئلهای نداشتم. در سال ۲۰۰۲، "تالار فرهنگی نیاوران" که در کاخ نیاوران قدیم قرار دارد،
مرا دعوت کرد که نمایشگاه بزرگی توی کاخ بگذارم که گذاشتم و بازتاب آن هم
خیلی عالی بود. بهصورتی بود که تمام خیابانهای اطراف نیاوران از ترافیک
بسته شده بود. آنقدر جمعیت زیادی آمده بود که حد نداشت. اما متأسفانه ساعت
هشت، افراد مسلح آمدند و گفتند نمایشگاه را باید ببندید. زندگی در نیویورک امروز زندگی مهرداد رادمهر، نقاش ایرانی، بین لندن، دانمارک و نیویورک
در نوسان است. وی بیشترین وقت خود را در نیویورک میگذراند. او درباره
این گزینش اظهار داشت: معمولاً در نیویورک احتیاجی نیست که شخص افکارش را توضیح بدهد. آدمهایی
که با آنها ارتباط داریم، اکثراً آدمهایی هستند که میتوان با کد با
آنها صحبت کرد، احتیاجی نیست هر چیزی را توضیح داد. برای من، توضیح دادن
خستهکننده است. من سالها قبل معلم هنر بودم، مدرسه خصوصی داشتم و درس میدادم،
توضیح دادن مسائل فلسفی و خیلی مسائل جزیی زندگی که در واقع فلسفی و
عمیقاند، برایم خستهکننده است. برای همین، نیویورک برای من خیلی جالب
است. نیویورک شهری است که احتیاج به توضیح نیست، همه چیز را همه میدانند،
خیلی سریع انجام میشود، مردم از مسائل پایهای گذشتهاند. مسائل اساسی
زندگی، مسائل خیلی ساده و پیشپاافتاده زندگی در اینجا، بین هنرمندان حل
شده است. به همین دلیل احتیاج نیست که آدم هر چیزی را توضیح بدهد.
چاقو،چاقوست.گلو،گلوست.درد،درد است و خون،خون است.و چاقو بر هر گلویی دردناک.چه بر گلوی انسان و چه بر گلوی حیوان *** سر
بریدن که آسان شد،چشم ها که به خشونت عادت کرد،خون که بر خیابان ریخت،جوی
که سرخ آبه شد،دیگر هیچ کس در امان نیست نه ما و نه گوسفندان. *** کفشهای
سفید پاشنه بلند عروسی مان به خون آغشته است.قنداق و پستانک نوزاد
شیرخوارمان به خون آغشته است.چرخ های ماشین نونوارمان به خون آغشته است.قاب
پنجره های برج بالا بلندمان به خون آغشته است.کارنامه قبولی کنکورمان به
خون آغشته است. *** در غم سر می بریم ودر شادی سر می بریم.در
عزا سر می بریم و در عروسی سر می بریم.در مرگ سر می بریم ودر تولد.سر می
بریم و خون می ریزیم و زخم می زنیم.تا رفع بلا کنیم و دفع چشم زخم *** شاید
آن دانشجوی دانشگاه علامه که روبه روی چشم های بی تفاوت دیگران همکلاسی اش
را سلاخی کرد گناهی نداشت او نیز چون ما به خون وخیابان خو گرفته بود،او
نیز از گلوی بریده و چاقو نمی ترسید او نیز چون ما سر بریدن را امری قبیح
نمی دانست *** خون ،خون است چه خون ما و چه خون گوسفندان نگذاریم چشمهایمان به خشونت عادت کند عرفان نظرآهاری
کجا بود آن جهان
که کنون به خاطرهام راه بربسته است؟
یک شهروند طبیعت دوست و خوش ذوق
تبریزی در اقدامی نوآورانه با پرورش هفت هزار بوته گل لاله ایرانی در منزل
مسکونی خود "باغ گل خانگی" ایجاد کرده است. این شهروند دوستدار طبیعت که
"صادق اقدمی فرد" نام دارد، ساکن کوی تاریخی "صدر" کلانشهر تبریز بوده و
درباره چگونگی ایجاد این باغ گل خانگی به خبرنگار مهر در تبریز می گوید: از
دوران کودکی علاقه خاصی به گل و گیاه و پرورش آن در محیط خانه داشتم تا
اینکه حدود 30 سال قبل، یکی از دوستان پدرم هنگام عیادت ایشان یک دسته گل
لاله ایرانی هدیه کرد و پدرم آن گل را که برخلاف لاله های عقیم واردشده از
کشور هلند، قابلیت تکثیر بالا را داشت، در باغچه
حیاط منزل کاشت.
گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند.
الو ... الو ... سلام خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
ديوارهای خالی اتاقم را چه سخت است شاعر: رویا زرین
دعایت
می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی
زندگی بی عشق نازیباست دعایت
می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به
لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی
کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی
نغمه ای با مهر دعایت
می کنم، در آسمان سینه ات خورشید
مهری رخ بتاباند دعایت
می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید
راه چشمت را سلامی
از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت
می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با
دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت
می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها
به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله
داری و
هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی
تنت را از نوازش های بارانی دعایت
می کنم، روزی بفهمی گرچه
دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است دعایت
می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد با
عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست شبانگاهی،
تو هم با عشق با نجوا بخوانی
خالق خود را اذان
صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور ببوسی
سجده گاه خالق خود را دعایت
می کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا
شوی در او دو
دست خالیت را پرکنی از حاجت و با
او بگویی: بی
تو این معنای بودن، سخت بی معناست دعایت
می کنم، روزی نسیمی
خوشه اندیشه ات را گرد
و خاک غم بروباند کلام
گرم محبوبی تو
را عاشق کند بر نور دعایت
می کنم، وقتی به دریا می رسی با
موج های آبی دریا به رقص آیی و
از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی بسان
قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی لباس
مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی به
کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی دعایت
می کنم، روزی بفهمی در
میان هستی بی انتها باید تو می بودی بیابی
جای خود را در میان نقشه دنیا برایت
آرزو دارم که
یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم
رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد دعایت
می کنم، عاشق شوی روزی بگیرد
آن زبانت دست
و پایت گم شود رخساره
ات گلگون شود آهسته
زیر لب بگویی، آمدم به
هنگام سلام گرم محبوبت و
هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را ندانی
کیستی معشوق
عاشق؟ عاشق
معشوق؟ آری،
بگویی هیچ کس دعایت
می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی
کوله بارت را تو
را در لحظه های روشن با او دعایت
می کنم ای مهربان همراه تو
هم ای خوب من گاهی
دعایم کن شعر
از:کیوان شاهبداغی تو
هم ای خوب من گاهی دعایم کن
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا
نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا
نتوان کرد
دامن دوست بصد خون دل افتاد بدست بفسوسی که کند خصم رها نتوان
کرد
عارضش را بمثل ماه فلک نتوان گفت نسبت دوست بهر بی سر و پا
نتوان کرد
سرو بالای من آنگه که درآید بسماع چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آینه نظر جز بصفا نتوان
کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن روز و شب عربده با خلق خدا
نتوان کرد
من چگویم که ترا نازکی طبع لطیف تا بحدیست که آهسته دعا نتوان
کرد بجز ابروی تو محراب دل حافظ
نیست طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
قلب من خانه ی خداست ممکن است گاهی گریه کنم ولی هیچگاه در تنهایی گریه نمیکنم خداوند اینجاست اشکهای مرا پاک می کند...چون... قلب من خانه ی خداست ممکن است گاهی بیفتم و بلغزم اما هرگز در سقوط تنها نمی مانم خداوند هست و مرا بلند می کند... چون... قلب من خانه ی خداست شاید گاهی رنج بکشم اما هرگز در این رنج کشیدن تنها نمی مانم پروردگار مرا از رنجها رها می کند...چون... قلب من خانه ی خداست خوشحالم برای اینکه میدانم هرگز تنها نیستم خداوند همواره با من است...چون... قلب من خانه ی خداست...
Rafa isam mu i jor kukəlatə men U dime ništi ti jula gilas vare Noruz Bəl, bəbi burz o bəl ti təš (این بالا توی دامنهی کوه منتظرم، آفتاب داره بالشو جمع میکنه (غروب
میکنه) و اون بالا میشه صورتت رو دید، اون گوشه نشستی و از گونهت گیلاس
میباره، تو میدونی این لبها چی دلشون میخواد؟ چیدن گیلاس تو!،
نوروزبل! آتشت بلند و افروخته باد، آتش نوروزی! اون دختر رو به آغوش من
برسون) سال نو گیلکی، سال ۱۵۸۵ آغاز شد و جشم نوروزبل در برخی جاها به صورت
خودجوش برگزار شد. مهمترین جای برگزاری امسال، روستای ملکوت از توابع املش
بود که در واقع به صورت کلاسیک به محل اصلی برگزاری نوروزبل در شش سال
گذشته تبدیل شده و البته در جاهای دیگری هم در شهرها و روستاهای مختلف
خبرهایی از برگزاری نوروزبل به ورگ رسیده است. ورگ تلاش میکند تا خبر، عکس و یا فیلنوروزبل امسال در جاهای مختلف را
در این صفحه منعکس کند و منتظر ارسال خبر و فیلم و عکسهای شما هست. عکسها و فیلم نوروزبل ۱۵۸۵ در روستای ملکوت
کوگا جه واران ، تامازه پت بوخورده سرچو دردˇ دیلا دره! برگردان: کوی از باران در سکوت نشسته است درددلی را چوپ موریانه زده ی سقف آغاز می کند ! علی اکبر مرادیان گروسی
من دلم می خواهد نفسی تازه کنم ...............................
هیتو بورونه زرچی فرکشیته hito boorone zarchi farkashaite همینکه درد[استخوان سوز] بوران فروکش کرد انار داره نیناکی آتشیتهanar dare ninake aatasheite حدقه ی چشم درخت انار آتش گرفت شوروم چایی میجیکه سر بنیشتهshoroom chyii mijike sar banishte مه[صبحگاهی]روی مژه ی [بوته ی]چای نشست وارش دامونه دیم کوله والیشتهvarash daamone dim koole valishte باران گونه ی کوهسار را لیسید زمونه خو بشو راجی وگرسه zomone khoo bosho ra jee vagarse زمانه از راه رفته ی خود برگشت زمین خو پس بزه آبه فبرسهzamin khoo pas baza aabe fabarse زمین آب پس زده ی خود را [دوباره ] بلعید زمستون کم کمی خو پا کولاچیzommoston kam kamey khoo pa koolache زمستان کم کم پایش را جمع کرد بورون خو یخ بزه کومه که واچیbooron khoo yakh baza koomake vache بوران کلبه ی چوبی یخ زده اش را خراب کرد سیا ابرونه جول بی او دخوشتهcia abrone jool bi ow dakhoochte بدون آب گونه ی ابرها فرو رفته شد سوفالی خونه نه جون گین فوخوشتهsoofali khonane jon geen fokhooshte سرو تن خانه های سفالی خشک شد گیله وه لیله کو چوشمونه واودهgile ve lilekoo chooshmone vawde گیله وا چشمان لیله کو را باز کرد اونه داماتی رخته اونه دودهoone damati rakhte oone dowde لباس دامادیش را به او پوشاند بوما افتو سیا ابره دموتهbooma aftoww cia abre damoote آفتاب آمد ابر سیاه را زیر پا گذاشت سیویت بالش بنه بیته بخوتهcivit balash bana bayte bakhoote بالش سفید گذاشت و خوابید بخوته خوه مین بی کار ننیشتهbakhoote khowe men bikar nanishte خوابید اما در میان خواب بی کا ر ننشست یه دسّی ابره کرچوده ببیشتهye dassi abre karchowde babishte با یک دست ابر را تُرد و برشته کرد اودسّه جی زمینه گیجگالی دهoo dasse jee zamine gijgali da با دست دیگر زمین را قلقلک می داد اونه گیجگالی جا سر گول درامهoone gijgali ja sar gool dara ma و هرجایی که قلقلک می داد گلی می رویید گیله وه ویرسه خو رخته دودهgile ve virasa khoo rakhte dowde گیله وار بیدار شد ولباسش را پوشید دکشه قیشه خو کلّه فیودهdakashe ghayshe khoo kalla fiowde کمربندش را محکم و حمله ور شد(سرش رابه جهتی که می خواست به خشم چرخاند) خو اسبه زین بنه تنگه دکشهkhoo asbe zin bana tange dakashe اسبش رازین کردوتنگش را محکم کرد خو شلّاقه ببورده جور فکشهkhoo shallaghe baboorde jor fakashe شلاقش رابالابردوبه شدت نواخت خو اسبه واشکه موسون پرادهkhoo asbe vashake mooson parada اسبش را همانند باز به پرواز در اورد بوشو تا لیله کو گوفه سرادهboosho ta lilekoo goofe sarada رفت تا از قله ی لیله کوه رد شد خو پا بون گول بکاشته تیته چودهkhoo pa boon gool bakashte titte chowde و زیر پایش گل کاشت وشکوفه پرورد دل و دوجه بهار دوده پرودهdalo dowja bahar dowde poorowde در همه جا بهار ریخت و پر کرد هیتو بورونه زرچی فرکشیته hito boorone zarchi farkashaite همینکه درد[استخوان سوز] بوران فروکش کرد انار داره نیناکی آتشیتهanar dare ninake aatasheite حدقه ی چشم درخت انار آتش گرفت شوروم چایی میجیکه سر بنیشتهshoroom chyii mijike sar banishte مه[صبحگاهی]روی مژه ی [بوته ی]چای نشست وارش دامونه دیم کوله والیشتهvarash daamone dim koole valishte باران گونه ی کوهسار را لیسید امه چیسکال دمه تیتّه پروده ame chiskal dame titte poorowde دم حیات ما را شکوفه پر کرده تی دسّه اربکو دار تیتّه بودهti dasse arbakoo dar titte bowde درخت امرود وحشی که تو کاشته بودی شکوفه کرده آزاردارونه گوف پاپّوی بوخونسهaazar darone goof pappoy bookhonse بالای درختان آزاد فاخته خوانده است نیاته هرچی خو یاره دوخونسهnayate har chi khoo yare dookhonse هر چه یارش را صدا کرد نیافته است الاتی تی اونه چوشمونه پیش سوتala titey oone chooshmone pish soot شکوفه خدا [ماه]در پیش چشمانش می سوخت خو دردونه الاتی تیکه به گوتkhoo dardone ala tite ke be goot درد های خودش را به شکوفه خدا می گفت الاتی تی چه تی چوشمون بومسّهala titey che ti chooshmon boomassa ای شکوفه خدا چرا چشمت ورم کرده است مگه تی گب تی دیله مین دومسّهmage ti gab ti dile men doomassa مگر حرفت در دلت گیر کرده است الاتی تی تی دیم چه زرده امشوala titey ti dim che zarde emshow ای شکوفه خدا چرا رویت امشب زرد است تی دیلم می موسون پوردرده امشوti dilam mi mooson poor darde emshow دل تو هم مثل من امشب پر درد است ؟ الاتی تی چره امشوخماریala titey chare emshow khomari ای شکوفه خدا چرا امشب خمار هستی ؟ نکونه می موسون تو حال نداریnakoone mi mooson too hal nadari نکند مثل من تو هم بیمار هستی الاتی تی چه تی گیره شلادایala titey che ti gire shalaaday ای شکوفه خدا چرا گریه ات را رها کرده ای ؟ می دیل و تی دیله امشو بلادیmi dilow ti dile emshow baladay دل من و دل خودت را امشب آتش زدی الاتی تی شوه چادر سرادی ala titey showe chaadar saraadi ای شکوفه خدا چادر به سر شب کن بازین تی گرمه اشکونه گرادیbazin ti garme ashkone garaadi بعد اشک های گرمت را سرازیر کن تی جا سر انقذر بیتی بنیشتیti ja sar anghazar beyti banishti آنقدر سر جایت گرفتی نشستی بورونه زرخه شلّاقه واچیشتیboorone zarkhe ashkone vachishti تا اینکه شلاق تلخ بوران را چشیدی ستاره نه لبو لوچه ولارسهsatarane labo lowche valarse لب و دهان ستاره ها آویزان شده است شوه گالپوش خونه دیوار دفارسهshowe galpoosh khone divar dafarse دیوار خانه گالی پوش شب خراب شده است واشک خو چیک و خو توکه بداشتهvashak khoo chiko khoo tooke badaashte باز ، چنگال و نوکش را نگاه داشته للیک داره تیفه همره بتاشتهlalik dare tife hamra batashte با تیغ درخت «للیک » تیز کرده است نوخون پاپّوی واشک ته به کمینهnookhon pappoy vashak te be kamine ای فاخته نخوان باز ، در کمین توست بتاشته چیکه جی امشو ته گینهbatashte chike jee emshow ta gine با چنگال تیز کرده امشب تو را می گیرد هزار ته تی موسون چی دونبالودهhezar te ti mooson che doonbalowwda [باز ]هزار مثل تو را دنبال کرده است پیلم کو بولبوله داده لالودهpilam kowboolboole daade lalowda [مانندگیاه]«پلم» صدای بلبل کوهی را لال کرده است * گیاه پلم دانه های سیاهی دارد که می گویند با خوردن آن ها بلبل لال می شود نوخون پاپّوی لیله کو شو ایازهnookhon pappoy lilekoo show ayaaze نخوان ای فاخته شب لیله کوه سرد است می دیله سوفره نی تی ورجه وازهmi dile soofrani ti varje vaaze سفره دل من هم پیش تو باز است نوخون تا مو بگوم می درده تی ورnookhon ta moo bagoom mi darde ti var تو نخوان تا من دردم را پیش تو بیان کنم می دیل کوشتای تره می گب پیلو ترmi dil kooshtaytare ti dil pilotar دل من کوچک تر است و سخنم بزرگتر می دیل مه گوت بگو تا ایسه نوتمmi di magoot bagoo ta ise nowtam دلم به من می گفت بگو تا به حال نگفته ام می دیله گب دبو تا ایسه نوتمmi dile gab daboo ta ise nowtam در دلم حرف بود تا به حال نگفته ام مو نانی تی موسون خیلی بوخونسمmoonani ti mooson kheyli bookhonsam من هم مثل تو خیلی خوانده ام نیاتم هرچی می یاره دوخونسمnayatam har chi mi yare dookhonsam هر چه صدا کرده ام یارم را نیافته ام خو چوشمه چای باغه مین ووده می یارkhoo chooshme chay baghe men vowde mi yar چشم خود را یار من در باغ چای باز کرده است پلت دارونه سایه دوده می یارpalat darone saaya dowde mi yar سایه درختان «پلت » را پوشیده است الوچه ولگ اونه اشکه پوکودهalooche valg oone ashke pookowde برگ درخت آلوچه اشک هایش را پاک کرده است انار دار اونه به زاک ماری بودهanar dar oonebe zakmaari bowde درخت انار بچه داریش کرده است گیله وه گوت اونه گاره دلاکنgile va goot oone gara dalakan به گیله وا می گفت گهواره اش را تکان بده زمین خونه اونه رخته دلاکنzamin khone oone rakhte dalakan زمین می خورد لباسش را بتکان اونه لالایی خوندن کس روخونهoone lalayikhondan kas rookhone کسی که برایش لالایی می خواند رودخانه بود دامونه تال اونه ویسین هلونهdamone tal oone visin halone پیچک های کوهسار برایش « هلونه » بودند * هلونه نوعی جایگاه خواب که با طناب و چادر ساخته می شود و زن های روستایی به هنگام کار بچه را در ان می خوابانند هیتو بورونه زرچی فرکشیته hito boorone zarchi farkashaite همینکه درد[استخوان سوز] بوران فروکش کرد انار داره نیناکی آتشیتهanar dare ninake aatasheite حدقه ی چشم درخت انار آتش گرفت هیتو کوبولبولونه خو ببوردهhito kow boolboolone khow baboorde همین که بلبل های کوهی به خواب رفتند انار دار نه ! می یاره مار بموردهanar dar na mi yare mar bamoorde درخت انار ، نه ! مادر یار من مُرد شوروم چایی میجیکه سر بنیشتهshoroom chyii mijike sar banishte مه[صبحگاهی]روی مژه ی [بوته ی]چای نشست وارش دامونه دیم کوله والیشتهvarash daamone dim koole valishte باران گونه ی کوهسار را لیسید دامون خو چوشمه تا ووده بوخونسهdaamon khoo chooshme ta vowde bookhonse تا کوهسار چشمش را باز کرد و آواز خواند همه ویلوده می یاره دوخونسهhame vaylode mi yare dookhonse همه را رها کرد و یار مرا صدا زد لاکوی بی کارننیش هنده بهارهlakoy bi kar nanish hande bahare دخترک بیکار ننشین باز بهار است لاکوی چایی تی دسّه رادوارهlakoy chayi ti dasse radavare دخترک چای منتظر دست توست زمستونه دوته چوشمم کورابوzomostone doote chooshmam koorabo دو چشم زمستان هم کور شد دبد تی چاشوه چای باغ تورابوdabad ti chshowe chay bagh toorabo چادر شبت را [ به کمر ] ببند باغ چای دیوانه شده بوما چای باغ می جی هیته می یارهbooma chay bagh mi jee hayte mi yare باغ چای آمد و یار مرا از من گرفت زمستون چوده می فصله بهارهzomooston chowde mi fasle bahare بهارم را به زمستان بدل کرد هله می یاره چوشمه او نخوشتهhale mi yaare chooshme ow nakhooshte هنوز اشک چشم یارم خشک نشده بوما چای باغ ومی یاره بکوشتهbooma chay bagho mi yare bakooshte باغ چای آمد و یارم را کشت گلودن چای باغه سینه می یارهgalowdan chay baghe sine mi yare در سینه باغ چای یارم را دفن کردند نوخون پاپّوی نوخون هنده بهارهnookhon pappoy nookhon hande bahare نخوان ای فاخته نخوان باز هم بهار است می یاره قبره سر چایی گلودنmi yaare ghbre sar chaye galowdan روی قبر یارم چای را کاشته اند نوخون پاپّوی تی یارن هه گلودنnookhon pappoy ti yaran he galowdan نخوان فاخته [حتماً ] یار تو را هم همین جا دفن کرده اند نوخون پاپّوی نگو فصله بهارهnookhon pappoy nagoo hande bahaare ای فاخته نخوان نگو فصل بهار است نگو چای باغ بگو قبره می یارهnagoo chay bagh bagoo ghabre mi yare نگو باغ چای بگو قبر یار من است نگو چایی بوخور چای اونه خونهnagoo chyi bookhor chay oone khoone نگو چای بنوش که چای خون یار من است اونه خون گه می گولی جیر نشونهoone khoon ge mi gowle gir nashoone خون او که از گلویم پایین نمی رود نگو چایی بوخور این مه نوانهnagoo chayi bookhor in ma navane نگو چای بنوش من این را میل ندارم می یاره خونه خون خوردن ندانهmi yare khoone khoon khordan nadane خون یار من است خون خوردن ندارد هیتو هرجا یته یاره گلودن hito har ja yate yare galowdan همین طور هر جا یاری را دفن کرده اند اونه سینه سه چایداره گلودنoone sine se chaidare galowdan روی سینه اش بوته چای را کاشته اند نودونی گه می یار چندی جوون بوnoodoni ge mi yar chndi joovon boo نمی دانی یار من چقدر زیبا بود تی ور باشد می یاره نوم «گیلون» بوti var bashad mi yare nom gilon boo پیش خودمان بماند نام یار من « گیلان » بود
بشنوید
نم نم باران بوارسته دیشب دانه دانه (دیشب نم نم بارون میبارید) می گلنارِ وعده بده بو بیه امی خانه ( گلنار من ،قول داده بود که بیاد پیشم) هی رایا فاندرستم ،چوومَ به در دبستم ( همش چشم به راه بودم،چشام به در بود) اینتیظاری بَکِشِم،آخَر گلنارَ نیدم ( کلی منتظر موندم،آخرشم گلنار رو ندیدم) می چووم سیفیدا بوسته ، وارش می سر فو وسته تکه تکه دانه (چشام به راه سفید شد،زیر بارون خیسِ خیس شدم) تی وسی گرفتارَ بوم ، جِ زندگی آوارَ بوم ،بیه بیشیم بخانه (گرفتار تو شدم ، زندگیم به هم ریخته ، بیا پیش من یا بیا خونه من ) اوی گُل آفتاب تِرِ میرم، گلنار چومان اسیرم (طلوع افتاب برات میمیرم،اسیر چشمای گنارمم) وارش بوگو دِ نباره ، تا بیه بیرون می ستاره (به بارون بگو دیگه نباره، تا ستاره من بیرون بیاد) ای شب ای دسته گُل چیناما ،می گلنارَ مویا زنما (یه شب یه دسته گل میچینم ، میزنم به موهای گلنارم) باز امِ خانه وَر نیشینم ،من گُل پامچال ترِ چینم (بازم کنار خونمون میشینم، واست گل پامچال میچینم) دِ نیگیر بهانه، دِ نیگیر بهانه (دیگه بهونه نگیر ، دیگه بهونه نگیر)
یه روزی فاصله ها رو بر میداریم یکی از همین روزها میام سراغت سر تو سرها در بیارن دیگه نترسن از کسی همون گلای پونه پا بگیرن تو خونه نسیم بیاره بوی نرگس مست خونه گلهای سرخ و نسترن که از همه قشنگترن نگاه تو چشمات بکنن نگن که از تو بهترن قصه دوری ما دوتا تموم شد آسمون خونمون رنگین کمون شد
خورشید دلش از عطش زمین گرفت وامروز کمی بی فروغ شد زیرا نجوای زمین با ابرها را شنیده بود آسمان فرصتی به ابر داد تا آنچه از مهربانی خورشید انباشته مقداری نثار زمین نماید چه زیباست مهربانی خورشید در آسمان و زمین منور قنبری 16 امرداد 1390
|
About![]()
این وبلاگ با هدف اشنایی وارتباط با همه همو طنان داخل وخارج ایرانی طراحی شده Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 اسفند 1388 آبان 1388 مهر 1388 اسفند 1387 مهر 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 دی 1378 Links
شیون فومنی
حاج قربان سلیمانی نوازنده ی دوتار،
ادبیات وشعر |