تبليغاتX
پیام صبا

پیام صبا

فرهنگ ادبیات شعر و موسیقی

   

 تصاویری از حضور بازیگران سینما همچون : بهاره رهنما , آناهیتا همتی , آتنه فقیه نصیری , امیر حسین رستمی , پوریا پورسرخ , فاطمه معتمد آریا و … در موسسه خیریه محک می باشد.

 

عکسهای بازیگران سینما در موسسه محک

عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک

 

عکسهای بازیگران سینما در موسسه محک

عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک

 

عکسهای بازیگران سینما در موسسه محک

عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک

 

عکسهای بازیگران سینما در موسسه محک

عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک

 

عکسهای بازیگران سینما در موسسه محک

عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک

 

عکسهای بازیگران سینما در موسسه محک

عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک

 

عکسهای بازیگران سینما در موسسه محک

عکسهای بازیگران سینما در موسسه خیریه محک

 

آشنایی با موسسه خیریه محک
موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان با نام اختصاری “ محک ” از سال ۱۳۷۰ و با شماره ثبت۶۵۶۷ در قـالب یک سـازمان مردم نهاد با انگیزه والای کمک به همنوع به حمایت همه جانبه از کودکان مبتلا بـه سرطان زیر ۱۴ سال و خانواده‌های آنـان می پردازد و در سه حوزه خیریه، درمان و تحقیقات فعال است اطلاعات بیشتر در مورد فعالیت های محک را در لینک ها زیر جستجو کنید.

 

قسمت درمان موسسه خیریه محک
بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان محک که از سال ۱۳۸۶ فعالیت خود را آغاز نموده است، امروز عهده دار تشخیص و درمان سرطان کودکان برای گروه بزرگی از کودکان مبتلا به سرطان است. این بیمارستان که یک مرکز فوق تخصصی سرطان کودکان در منطقه خاورمیانه است علاوه بر کودکان ایرانی، پذیرای کودکان کشورهای منطقه مانند آذربایجان، عراق، افغانستان و… می‌باشد که هزینه درمان کودکان عراقی و افغانی توسط کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان (UNHCR) تامین می شود، این بیمارستان مجهز به آخرین تکنولوژی و دانش روز دنیا جهت تشخیص و درمان بیماری سرطان و همچنین مجهز به یک بخش پیوند مغز استخوان با ظرفیت ۱۵ تخت می باشد.

 

قسمت تحقیقات موسسه خیریه محک
فعالیت های تحقیقاتی محک هم بصورت مستقل و هم بصورت همکاری با سایر سازمان های مرتبط داخلی و بین المللی و وسسات و سازمانهای مشابه، دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی در داخل و خارج ایران انجام می شود. هدف از فعالیت در حوزه تحقیقات به منظور پیشرفت تشخیص و دانش مقابله با سرطان و نیز استفاده از آخرین دستاوردها در این زمینه می باشد. با آغاز فعالیت یک بیمارستان فوق تخصصی، داده های علمی تولید می شوند که می توانند زیر بنای تحقیقات علمی برای ارتقای اثربخشی درمان باشند. محک نیز با داده های علمی حاصل از فعالیت بیمارستان، پروژه های تحقیقاتی مشترکی را با مراکز تحقیقاتی معتبر داخلی و بین المللی در دست انجام دارد. انستیتو گوستاوروسی در پاریس ، پژوهشگاه ابن سینا در دانشگاه شهید بهشتی و پژوهشگاه رویان عمده ترین همکاران تحقیقاتی موسسه محک در تحقیقات سرطان اطفال هستند.

 

قسمت خیریه موسسه خیریه محک
موسسه خیریه محک با کمک های مردمی اداره می شود و تنها با اتکا به این نوع مشارکت ها، موفق به حمایت همه جانبه از ۱۶۲۰۰کودک مبتلا به سرطان از سراسر ایران زمین و تاسیس تنها بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودک در خاورمیانه شده است. این بیمارستان که در شمال شرق تهران بنا نهاده شده، حاصل فعالیت موسسه خیریه محک برای گسترش ارایه خدمات حمایتی و درمانی با بالاترین سطح کیفی به کودکان مبتلا به سرطان می‌باشد. بخش خیریه محک در دو حوزه خدمات حمایتی و جلب کمک های مردمی فعالیت می کند. بخش خدمات حمایتی محک به توزیع خدمات حمایتی در بیمارستان های دیگر توسط مددکاران داوطلب مستقر در سایر بیمارستان ها می پردازد. بخش جلب کمک های مردمی به کسب عواید می پردازد. در بخش خیریه عواید حاصل از مشارکت های مردمی تبدیل به خدمات حمایتی و درمانی برای کودکان مبتلا به سرطان می شود.


 

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت19:5توسط منور | |

از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر میکرد تخیل خلاقیت و ایده های خوب ندارد

والت دیزنی:

موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی (آفریننده میکی موس، سفید برفی و..) برنده 22 جایزه اسکار


پس از جدایی از همسر از دست دادن شغل و مرگ مادرش کتابی نوشت که دوازده بار

توسط انتشارات مختلف رد شد


جی کی رولینگ نویسنده سری کتابهای هری پاتر : پردرآمد ترین نویسنده تاریخ و برنده عنوان "تاثیر گذار ترین زن بریتانیا"


معلم مدرسه اش به او گفته بود که زیادی احمق است و هیچ چیز یاد نخواهد گرفت


توماس ادیسون دارنده امتیاز 2500 اختراع که مهم ترین آنها لامپ الکتریکی است


توسط کمپانی سازنده موسیقی رد شدند چرا که کمپانی از صدا و موسیقی با گیتار آنها خوشش نیامد

بیتلز

گروه بیتلز: تاثیر گذار ترین گروه موسیقی قرن بیستم با فروش جهانی تا 1 میلیارد نسخه از آثار


تا سن چهار سالگی قادر به حرف زدن نبود اطرافیان او را "فردی غیر اجتماعی با رویاهای احمقانه" میشناختند

آلبرت انیشتن نظریه پرداز نسبیت و برنده جایزه نوبل فیزیک


در کودکی مورد سو استفاده جنسی قرار گرفت و بعد ها شلغش را به عنوان گزارشگر تلویزیون از دست داد چرا که او را مناسب تلویزیون نمیداستند

اپرا وینفری مجری برنامه تلویزیونی اپرا که به مدت 25 سال در 145 کشور مختلف پخش شد
اولین بیلیونر سیاه پوست جهان


از تیم بسکتبال دبیرستانش اخراج شد و به قول خودش بارها و پشت سر هم شکست خورد

مایکل جردن بسکتبالیست حرفه ای سابق و معروف با عنوان بهترین بسکتبالیستی که تا به حال بوده است

 

نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای رسیدن به

آنچه می خواهید بگیرد

 



+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت12:4توسط منور | |



آمار رسمي ‌طلاق هيچ وقت اندازه ناكامي ‌‌همسران را در زندگي زناشويي نشان نمي‌دهد. اين آمار هيچ وقت افرادي را كه از هم جدا زندگي مي‌كنند، اما به طور قانوني طلاق نگرفته‌اند، حساب نمي‌كند. غير از اينها، خيلي‌ها هم هستند كه از زندگي مشتركشان راضي نيستند، اما به هزار و يك دليل از هم جدا نمي‌شوند. بعضي از آنها نگران پيامدهاي عاطفي، مالي، اجتماعي و فرهنگي طلاق هستند. بعضي‌ها ترجيح مي‌دهند به خاطرفرزندانشان به زندگي ادامه دهند

. بعضي‌ها اعتراف مي‌كنند كه جرات مواجه شدن با طلاق را ندارند و در نهايت آمار رسمي ‌طلاق، درصد ناچيزي از خانواده‌هايي را در بر مي‌گيرد كه طلاق عاطفي گرفته‌اند.

حقيقت اين است كه اين روزها اگر به خلوت خيلي از خانه‌ها سرك بكشيم، همسراني را مي‌بينيم كه گرچه زير يك سقف زندگي مي‌كنند، اما هيچ اشتراك فكري، روحي و احساسي بينشان نمانده است. خيلي از زندگي‌هاي به ظاهر آرام و شاد، چهره خونين يك رابطه شكست خورده را در خود پنهان كرده‌اند. در اين خانه‌ها خبري از داد و فرياد و بگو و مگوهاي متعارف زن و شوهر‌ها نيست. تحقير و توهيني هم در كار نيست، فقط زن و شوهر ديگر كاري به كار هم ندارند و اين كار نداشتن، سرآغاز قصه تلخ جدايي است.

طبق آمار ميزان طلاق عاطفي در كشور 53 درصد است. يعني از هر دو ازدواج يكي به طلاق منجر شده است. همچنين پژوهش‌ها نشان مي‌دهد 52 درصد زوج‌هايي كه براي طلاق مراجعه مي‌كنند از روابط زناشويي خود در بخش‌هاي مختلف ناراضي هستند. ‌هرچند در حال حاضر آمار طلاق قطعي در كشور 14 درصد است و‌17 درصد طلاق رسمي ‌در جريان است كه زوج‌ها و دادگاه‌هاي خانواده آن را پيگيري مي‌كنند، اما ميزان بالاي طلاق عاطفي در كشور كارشناسان را نسبت به روابط سالم و طبيعي همسران در جامعه نگران كرده است

 

ازدواج یا پیوند زناشویی پیوندی آیینی ‌است که طی احکام یا رسومی خاص بین زن و مرد در مذاهب و کشورهای مختلف برقرار می‌شود تا به تشکیل خانواده منجر گردد. با وجود ‌این‌که بیشتر ازدواج‌ها با عشق، علاقه، محبت و خواست طرفین انجام می‌پذیرد، اما بر اثر عوامل بسیاری و مرور زمان، عشق و علاقه‌ اولیه ‌کمرنگ و بی‌تأثیر شده و گاهی به‌طور کامل محو می‌شود و در این مواقع همسران بدون هیچ‌گونه احساس و عاطفه‌ای نسبت به هم، به‌طور کاملاً غریبه از هم و فقط به صورت هم‌خانه به زندگی خود ادامه می‌دهند‌. این نوع جدایی را اصطلاحاً طلاق عاطفی، طلاق روحی و روانی، طلاق خاموش یا زندگی زناشویی خاموش اطلاق می‌کنند. طلاق از نظر لغوی، به‌معنای گشودن گره و رها‌شدن است و در اصطلاح عبارت از خاتمه دادن به زندگی مشترک زن و شوهر و پایان بسیاری از ناهنجاری‌ها است. در طلاق عاطفی، زن و شوهر بدون این‌که به‌طور رسمی از هم جدا شوند، عواطف خود را از هم دریغ کرده و روی از هم بر‌می‌تابند. در این فرم زندگی یا طلاق نمایی از اعتماد و احساس ناب و بکر اولیه مشاهده نمی‌شود. زن و مرد با این‌که در یک خانه و زیر یک سقف زندگی می‌کنند، با هم غذا می‌خورند، با هم کار می‌کنند، با هم به مسافرت می‌روند و به اصلاح همراه هستند، اما در‌اصل، دو انسان بیگانه، بی‌تفاوت و بی‌احساس نسبت به هم هستند و سر هرکدامشان به مسائل و امور زندگی خود گرم می‌شود و به عبارتی دیگر این افراد صرفاً هم‌خانه به شمار می‌روند.


 

دریغ داشتن عواطف از یکدیگر


 

خانواده‌ای را نمی‌توان یافت که در آن اختلافات در سطوح مختلف وجود نداشته باشد. اما برای دستیابی به آرامش باید این اختلافات را کاهش داد و مشترکات را به هم نزدیک کرد، زیرا انسان‌ها در سایه این مشترکات و توافق‌ها در کنار هم زندگی می‌کنند نه اختلاف‌ها. از سوی دیگر، در زندگی مشترک بی‌اعتنایی به پیمان زندگی، خودخواهی‌ها و تنگ نظری‌ها، بی‌حوصلگی و بی‌توجهی به سرنوشت یکدیگر، اختلاف در سلیقه‌ها، فزون طلبی‌ها، تنوع جویی‌ها، عدم رعایت وظایف فرد است که «طلاق» را می‌آفریند. باید باور کنیم که همچون سایر وجوه زندگی حفظ عشق و زندگی پر از نشاط و احساس، نیاز به صرف انرژی و پاکسازی و خانه تکانی مداوم دارد. در خانواده‌ متزلزل‌، مشکلات‌ و مسائل‌ جزئی‌ به‌ آسانی‌ به‌ جدل‌ و بحران‌ تبدیل‌ می‌شود، امید به‌ زندگی‌ و فردای‌ روشن‌ و سازنده‌ کاهش‌ می‌یابد، انتقادهای‌ غیرمنصفانه‌ و رفتارهای‌ غیرصادقانه‌ و پرخشونت‌ جایگزین‌ شیوه‌های‌ عاطفی‌ و منطقی‌ می‌شود. در عین‌ حال‌ برچسب‌ زدن‌ و بعضاً ابهام‌، جایگزین‌ برخوردهای‌ خوشبینانه‌ و اعتمادآمیز می‌شود. خانواده‌ آشفته‌ و منفعل‌ با ویژگی‌ها و ساختاری‌ که‌ دارد به طور طبیعی‌ دچار بن‌بست‌ عاطفی‌ و ساختاری‌ می‌شود و به‌ یک‌ کانون‌ درون‌ تهی‌ تبدیل‌ می‌شود؛ کانونی‌ که‌ اعضای‌ آن‌ هر چند با یکدیگر زندگی‌ می‌کنند، اما روابط‌ و کنش‌ متقابل‌ مطلوبی‌ با هم‌ ندارند و عملاً از حمایت‌های‌ عاطفی‌ و فکری‌ یکدیگر محرومند، خانواده‌هایی‌ که‌ به‌ سادگی‌ در معرض‌ طلاق‌ عاطفی‌ و از هم‌ پاشیدگی‌ قرار می‌گیرند

این اختلافات در میزان هوش، خواسته‌ها، سلیقه‌ها و علاقه‌ها، دیدگاه‌ها، ابعاد معنوی و نیز ترس از طلاق و حرف‌های اطرافیان و حواشی بعدی آن، محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی، مشکلات اقتصادی، ‌ازدواج‌های تحمیلی، ترس و فرار از تنها ماندن، چشم ‌‌و ‌هم‌چشمی با دوستان و فامیل، خشونت و عصبانیت، ‌مادیات، تجمل‌گرایی و تشریفات بیش از حد، خود ‌بزرگ‌بینی و تحقیر دیگری، دو‌رویی، پنهان‌کاری، لجاجت و مسائلی از این دست، همگی مسیر زندگی عاشقانه را به زندگی بدون احساس و خالی از مفاهیم اولیه زناشویی مبدل می‌سازد. این بی‌تفاوتی، آخرین مرحله روابط احساسی بین زن و مرد است‌‌. اگر‌چه همسران با هم زندگی می‌کنند ولی فقط جسم خاکی آنان با هم است و آنان فارغ از هم و در فضایی کاملاً غریب و شخصی ایام را سپری می‌کنند و مقصد بعدی آنها منزلگاهی جز طلاق رسمی و جدایی فیزیکی نخواهد بود.


 

زوج‌ها چه کار‌هایی می‌توانند انجام دهند تا از عشق خود محافظت کنند و عواطف همدیگر را تقویت کنند؟ و اینکه چه باید کرد که کار به اینجا کشیده نشود و زندگی همسران تا این حد سرد و بی‌روح نشود؟



باید بدانیم دوست‌داشتن و عشق، آموختنی است و نیاز مداوم به تمرین و بازآموزی دارد‌. عشق بین زن و مرد، مانند نهالی است که اگر از آن مراقبت به‌عمل نیاید، خشک خوا‌هد شد، پس به این مسئله اکتفا نکنید که یک‌بار ابراز علاقه برای همیشه کافی است. رسیدگی روزانه به این نهال قطعاً الزامی است‌. در ضمن شرایط مختلف جوی، بیماری و شرایط خاص این نگهداری و مراقبت را صد چندان و پیچیده می‌کند. در هر شرایطی باید منعطف بود. در این مواقع است که باید چشم‌ها را شست و جور دیگر دید. باید حالات، روحیات، نیازها و توقعات طرفین لحظه به لحظه شناسایی شود و در تأمین آنها کوشید. باید بپذیریم که مراقبت و مدیریت از راه دور باغی را به محصول نمی‌رساند. باید حضور داشت و در کنار هم این نهال را رسیدگی کرد. پس باید فضاهای دیداری و گفتاری بیشتری را برای همدیگر تعریف کنیم. باید همدلی و صبر را سیاست اصلی خود قرار دهیم. اما آنچه مهم است مثل هر مهارت دیگر باید آموخت و رفع اشکال کرد. الگوبرداری صحیح و تمرین مناسب بعد از آن شاید الزامی‌ترین شروع باشد. ممارست در مهارت‌های ارتباطی، گفتاری و سایر مهارت‌های زندگی بسیاری از مشکلات و تهدید‌ها را به قوت و فرصت تبدیل می‌سازد.

چرا گنجشکک زندگی ما پرواز را با نشاط و آرامش تجربه نمی‌کند؟

آنچه برای خود می‌طلبید برای دیگران نیز بخواهید و آنچه برای خودنمی‌پسندید بر هیچ کس خوش ندارید» نیز اصل اولیه ارتباطی و اصلاحی خواهد بود. زندگی سرشار از تلاطمات است، باید خود را برای بحران‌ها آماده نگه داریم. خوشایند‌سازی و زیبانگری را از یاد نبریم و با اولین اشتباه همسرمان آشفته نشویم. باید بپذیرم که مهم نیست که کدام بال این پرنده مشکل دارد. این شناسایی تقصیرکار ارزشی ندارد. مسئله این است که گنجشکک زندگی ما دیگر به راحتی و زیبایی و با نشاط و آرامش پرواز را تجربه نمی‌کند

 

 

 

برگرفته از اینترنت

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت8:46توسط منور | |

جناب آقاي مهندس  سعادتي-استاندار محترم گيلان

مجمع محترم نمايندگان  استان گيلان در مجلس شوراي اسلامي

شوراي محترم اسلامي شهر رشت

با سلام-باستحضار مي رساند؛رشت  به عنوان مركز استان گيلان كه پرجمعيت  ترين شهر شمالي و نيز همواره يك شهر گردشگرپذير به شمار مي رفته،اگر امروز خوب بنگريم، روز به روز از جاذبه هاي گردشگري و بويژه از ميراث طبيعي و فرهنگي از جمله فضاهاي سبز آن كاسته ميشود و اين شهر پرشده است با انواع ساختمان،خيابان و سازه هاي مصنوعي و ماشين هاي گوناگون كه ضمن الودگي ،هويت و معماري اين كلان شهر را نيز به چالش كشانده است.

براي نمونه از اولين ميدان ورودي شهر رشت  از سمت تهران(ميدان گيل) تا يكي  از آخرين ميادين رشت در سوي ديگر(ميدان  گلسار)كه پارك ملت ميباشدحتي يك مترمربع  فضاي سبز عمومي كه قابل استفاده  براي شهروندان و مسافران باشد ديده نمي شود و سراسر اين مسير كه بلوار امام خميني(ره) و خيابان سعدي را در بر مي گيرد تنها انواع ساختمان،پاساژ،خيابان و كوچه و ماشين و مانندآن است كه در شان يك شهر نيست و كمتر شهري چنين ويژگي دارد.

با اين اوصاف  مابين ميدان فرهنگ و چهارراه ميكاييل(روبروي بانك صادرات) يك فضاي سبز منحصر به فرد با انواع درختان ارزشمند است،وجود دارد كه مي تواند براي اين شهر بسيار حياتي باشد و جايگزيني براي آن نيست و متاسفانه برابر شنيده ها بزودي قرار است آن فضاي سبز تخريب و تبديل به ساختمان گردد،كه اگر چنين شود ضايعه بزرگي براي استان گيلان خواهد بود.

لذا از آن بزرگواران در خواست ميشود به هرشكل ممكن از تخريب آن جلوگيري و ضمن رفع مشكلات حقوقي آن،نسبت به اختصاص بودجه و خريد به نفع مردم و ميليونها مسافري كه به اين استان مي آيند اقدام گردد.

* شما که این نامه را خواندید!اگر موافق هستید،در بخش نظر دهید این پست بنویسید: من هم امضا می کنم و اگر نکته ای هم مد نظر شماست بدان بیافزایید.و به دوستان خود نیز پیام این وبلاگ را برسانید.

جمعي از كارشناسان  و فارغ التحصيلان رشته  محيط زيست –جمعي از تشكلهاي زيست محيطي و ميراث فرهنگي-شماری از وبلاگ نویسان،خبرنگاران و دیگر گیلان دوستان:

۱-حسن احمدپور-عضو شوراي  نظام مهندسي كشاورزي و منابع طبيعي  گيلان۲-جواد هادي زاده(فعال محيط زيست)  ۳ -سيدرضا كسايي-كارشناس  ارشد حوزه گردشگري۴-رضا زماني-كارشناس  محيط زيست ۵-نیما حاجتی ضیابری(مهندس عمران) ۵-حسن پوربابايي-رييس  دانشكده منابع طبيعي دانشگاه  گيلان۶-اسماعيل آرمون-رييس سازمان نظام مهندسي كشاورزي گيلان ۷-رضوان عليجاني-كارشناس  آي تي   ۸-امین حسن‌پور-مدیر سایت ورگ http://www.v6rg.com/

۹-مريم حسين زاده-كارشناس  روانشناسي ۱۰غلامرضا حسيني زاده-دبير نظام مهندسي كشاورزي ومنابع طبيعي  گيلان  ۱۱-حسين كنعاني- عضو شوراي نظام مهندسي كشاورزي و منابع طبيعي گيلان   ۱۲-شهرام خادمي -كارشناس كشاورزي۱۳عليرضا محمدي- كارشناس  ارشد حوزه گردشگري  ۱۴--مهیار گیلک ۱۵-سعید حسین پور صیقلان (مدیر وبلاگ گیلان ، استان زیبای من ) ۱۶-روزبه امجدی ۱۷-سمیرا یزرگی ۱۸-محمود صالح ۱۹-فائزه رستین ۲۰-سارا ثابت ۲۱-آرش سجادی قاضیمحله ۲۲-نعیمه مراد علی بیگی۲۳-میلاد ابراهیمی علی آبادی - خبرنگار و مدیر وبلاگ گرنیک http://www.gornik.blogfa.com/ ۲۴-  مصطفی حسینی کومله: کارشناس ارشد طراحی شهری ۲۵-بهرام كريمي ۲۶-مهدی شیبانی زاده ۲۷ -ندیم نجم آبادی (مهندس کشاورزی ۲۸- خبرگزاری استانی درفک نیوز گیلان  ۲۹-

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت18:25توسط منور | |

چند عکس زیبا از پژمان رضوی اسپیلی:


منطقه‌ی آقوزی (دیلمان)

منطقه‌ی آقوزی (دیلمان)


منطقه‌ی اغوزی (دیلمان)

منطقه‌ی اغوزی (دیلمان)

منطقه‌ی خشکˇ آب. جاده‌ی سیاهکل به دیلمان

منطقه‌ی خشکˇ آب. جاده‌ی سیاهکل به دیلمان

منطقه‌ی دودران. جاده‌ی سیاهکل به دیلمان

منطقه‌ی دودران. جاده‌ی سیاهکل به دیلمان

سیاهکل.

سیاهکل.


لاریخانی (دیلمان)

لاریخانی (دیلمان)


لاریخانی (دیلمان)

لاریخانی (دیلمان)


سپردان (سیاهکل)

سپردان (سیاهکل)


چمخاله (لنگرود)

چمخاله (لنگرود)


چمخاله (لنگرود)

چمخاله (لنگرود)


چمخاله (لنگرود)

چمخاله (لنگرود)


چمخاله (لنگرود)

چمخاله (لنگرود)


چمخاله (لنگرود)

چمخاله (لنگرود)


چمخاله (لنگرود)

چمخاله (لنگرود)


چمخاله (لنگرود)

چمخاله (لنگرود)

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت17:6توسط منور | |

 

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب 

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه 

چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم هر شب 

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ... خوشا بر من 

كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب 

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست 

چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو 

كه این یخ كرده را از بیكسی، ها می كنم هر شب 

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب 

حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب 

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب 

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

محمدعلی بهمنی


 

+نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت20:23توسط منور | |



کوکو ، افسانه دختر بچه اي يتيم در گيلان است که مادر خود را از دست مي دهد و ماجراهايي را به چشم مي بيند.

«کوکو» ، سي و دو سانتي متر قد دارد. اين موجود ، دختر بچه اي يتيم است، که همه افسانه هاي گيلاني ها را پر کرده است. مشخصه کوکو در افسانه ها بي معرفتي است چون کوکوها جمعي با يک ماده جفت گيري و سپس ماده بيچاره را به حال خود رها مي کنند. ماده بي‌خانمان و ‌آشيان، لانه پرنده‌هاي ديگري را انتخاب مي‌کند و در هر آشيانه فقط يک تخم مي‌گذارد و بعد آن پرنده‌ ناچار از تخم کوکوي ماده مراقبت مي‌کند تا به دنيا بياد.

 

اما چرا بي‌آشيان؟ چون رسم پرنده‌ها اين است که نرها براي اثبات توانايي جفت‌گيري لانه بسازند، ولي حالا وقتي چند پرنده نر با هم باشند، هر کدام به لانه سازي مشغول شود سرش کلاه رفته. تنبلي به کوکوها هم سرايت کرده.

 

«کوکو تي‌تي» يا همان کوکوي معروف، از جمله پرندگاني است که به خاطر آواز حزن‌انگيز و موزونش در گيلان موجد افسانه‌هايي شده که از گذشته‌هاي دور بر سر زبان‌ مردم اين ديار بوده است.

 

در گيلان، روايت‌هاي مختلفي از اين پرنده هست: بعضي‌ها اين پرنده را دخترکي يتيم يا نوعروسي پاکدامن مي‌دانند

 

«کوکو» دختر کوچکي بود که مادرش خيلي زود مي‌ميرد و غربت نبود مادر را هيچ چيز برايش پر نمي‌کند مگر چند سال مرد با دخترش سر مي‌کند و خودش را از محبت يک هم‌آشيان دلخواه محروم  مي‌کند.  تا با گوش و کنايه‌ها و دلسوزي‌هاي ديگران، بالاخره ازدواج مي‌کند و براي دخترش نامادري مي‌آورد. اولين شبي که کوکو بي‌حضور و لطف محبت پدر خوابيد، مادرش را در خواب ديد که غمگينانه به او نگاه مي‌کرد. او تا صبح چند بار از خواب پريد و بالش يادگار مادرش خيس اشک بود. کوکو هرگز از نامادري بوي مادر به مشامش نرسيد و او به کوکو خيلي سخت مي‌گرفت. او مي‌دانست که همه چيز و دل و جان شوهرش بسته به اين دخترک است

 

عشق به مرد که در هر دوي آنها به شکلي متفاوت وجود داشت و کامل بودن دختر کوچولو و بدتر از همه فهميدن اجاق کوري زن، آتش حسادت به دختر را در دلش راه داد.

 

کوکوي کوچولو، صندوقي داشت که کم‌کم جهيزيه‌اش را در آن جمع مي‌کرد و کم‌کم صندوق پر از پارچه و دست‌دوزي‌ها و کاردستي‌هاي هنرمندانه و زيباي دختر شده بود.

 

از ديرباز در روستاهاي گيلان رسم بود که دختر بايد با دوخت‌ودوز و جمع آوري جهيزيه ، ابراز سليقه کند و براي ورود به زندگي جديد آماده شود. در دل زمستاني سياه که کوکو براي ديدار خاله به روستاي کناري رفته بود و برف راه بازگشت را بسته، نامادري مهربان مشتي از آويزه‌هاي نخي را در لابه‌لاي لباس‌ها و بافتني‌هاي صندوق کوکو گذاشت. در همان زمستان براي کوکو خواستگار آمد و قرار شد بعد از نوروز به خانه شوهر برود. روزهاي آخر نامادري با کوکو خيلي مهرباني کرد و مدام مثل کوکو خيال‌پردازي مي‌کرد اما با چه خيالاتي؟

 

دستمال را نامادري به سر «کوکو» بست، حلقه زرين را عمه داماد در انگشتش کرد و اين شکل جشن نامزدي برگزار شد. صبح بعد وقتي کوکو خواست دستمال سر را در صندوق بگذارد، نامادري صداي زوزه مانند دردناکي از بالاخانه شنيد. وقتي رسيد ديد کوکو موپريشان و چهره خراشيده وسط اتاق مچاله شده و نشسته. همه چيزهاي صندوق در گوشه و کنار اتاق پخش بود و بوي ناک و خزه و خيسي همه جا پر شده بود. دختر که حاصل سال‌ها تلاش و اميدواري را که با آن همه آرزو و خوش‌خيالي، کشيده بود بر باد رفته مي‌ديد از خدا خواست که او را از اين رنج و از اين سرافکندگي و از اين زندگي خالي از اميد، خلاص کند. هنوز نامادري کامل وارد اتاق نشده بود که کوکوي پيچ‌وتابي خورد و لحظه‌اي بعد به صورت پرنده‌اي زيبا و دوست‌داشتني درآمد و پروازکنان به بالاي درخت نارون همسايه رفت و در حالي که صدايش روشن و دلنشين اما دردناک بود، شروع به خواندن کرد.:

 

کوکو، بسوج؛ کوکو، ببيج؛ کوکو، بنال» (کوکو، بسوز؛ کوکو، برشته‌شو؛ کوکو، بنال»

 

کوکو پر و بالي زد و به سوي جنگل انبوه و بي‌برگ روستا در آن زمستان سرد و غم‌گرفته پرواز کرد و ناپديد شد.

 

منبع: افسانه ها وباورداشتهاي مردم شناختي در گيلان

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت21:27توسط منور | |









بره سر در فاصله 55کیلومتری مرکز شهرستان رودبار و40کیلومتری شهر رستم آباد واقع شده است .بره سر مرکز بخش خورگام در ارتفاع 1250متری

از سطح در یاهای آزاد قرار گرفته که از شمال به بافت قدیم بره سرازجنوب به جنگلها، مراتع، ییلاقات واستخر زیبای ویستان از شرق به روستا های تیه ودوسالده واز غرب به روستای چهار محل محدود می گردد. این شهر دارای بافتی متمرکز که پس زلزله سال 69 در محل فعلی بره سراحداث گردیده است . گویش مردمان شهر دیلمی وکردی می باشد

شهری کوهستانی با آب و هوای معتدل کوهستانی است. دارای جنگل‌های راش بکر و زیبا و گونه نادر سوسن چلچراغ در این شهر نگهداری می‌شود

استخر زیبای ویستان : این استخر که با وسعت 4 هکتاری در دامنه جنوبی شهر بره سر ودر فاصله 2کیلومتری مرکز شهر قرار گرفته از دوسو به جنگلهای زیبای راش و جهات دیگر به مراتع وتپه ماهورهای زیبا محدود میگردد. که فضای فرح بخش جهت مسافران وگردشگرا ن پدید آورده است .

همچنین درقسمت جنوبی شهر بره سر ییلاقات زیبای استل سرا (استخر سرا ) وییلاق ویستان درمنطقه جنگلی واقع گردیده که دارای مناظر زیبا وچشم اندازهای پیرامونی بی نظیراست . آبشار طبیعی شارشار در بره سرقدیم وبه فاصله 500متری مر کز شهرقرار دارد .

راههای دسترسی به شهر بره سر :در مسیر دسترسی از جاده رشت به قزوین وحد فاصل شهر رستم آباد وتوتکابن مسیر فرعی از داخل شهر توتکابن به سمت جنوب ادامه می یابد که پس از طی مسافتی در حدود 35 کیلومتر در دامنه کوههای البرز وعبور از کنار رودخانه رحمت آباد وشالیزا رهای سرسبز منطقه وچشم اندازهای زیبابه کوه درفک، به منطقه خورگام وشهر بره سرمی رسیم که مهمترین راه دسترسی شهرنیز می باشد.

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت14:28توسط منور | |

 


 

بنای امامزاده ابراهیم در روستای طالقان از توابع شهرستان شفت و در جنوب شرقی آن قرار دارد. امامزاده ابراهیم از بـُقاع مورد احترام اهالی است و وی را فرزند « امام موسی كاظم » (ع) می دانند. این بقعه پلان مربع و ضریح مشبك با سقف گهواره ای و چهار ستون در اطراف ضریح دارد. بام بنا از حلب و دارای چوب حمال سراسری و واشان كشی و لمبه كوبی .



براي رسيدن به اين بقعه پس از «شفت» بايستي از «چوبَر»، «مبارک‌آباد»، «لاسَک»، «کِلوان»، «دورودخان»، «بابارِکاب» و در نهايت «روستاي طالقان» گذشت و آن گاه در آغوش طبيعت به زيارت بارگاه مطهر امام‌زادۀ خفته در آن بقعه شريف، شرف حضور يافت. بنا به روايات سينه‌به‌سينه و بعضاً مکتوب تاريخي، در اين بقعه بزرگي آرميده است که نامش ابراهيم بن موسي‌الکاظم (ع) مي‌باشد





+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت12:36توسط منور | |


ققنوس،مرغ خوش خوان،آوازه ی جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته‌است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند
از رشته‌های پارهٔ صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه
دیوار یک بنای خیالی
می‌سازد…

این تصویری از "نیما"ست،بزرگ مردی که بیش از یک سده ی پیش در چنین روزی پا به هستی گذاشت.
او را ارج می نهم چون
اندیشه و احساس را از قید و بند وزن و قافیه رهانید، "شهامت" ساختار شکنی و حرف "نو" زدن را داشت،خیال را وسعت بخشید،از دردهای عمیق تر بشری سخن به میان آورد؛

«...حس می‌کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار بسر آید
در خواب و خورد
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد...»

او شعر را حقیقتاً از "شعور" برگرفت، آمیزه ای از آگاهی و احساسی والا، انسانیت را به جای محوریت انسان جایگزین نمود:

«آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد
باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بی تابش افزون
می‌کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،
می زند فریاد و امّید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!...»
او شعر را نوعی زیستن می دانست، سخن از آنچه امروز عواطف انسانی را به چالش می کشد.او آدمیان مانده در پایاب امور شخصی را هشیار ساخته،با خود به ژرفنای درد های اجتماع برد.

«... نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليک
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را
بلكه خبر ...»

در یک کلام:
او متعالی بود و شعر را تعالی بخشید.

"پوپک سپاهانی

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت22:20توسط منور | |


 آثارش فرا‌تر از رئالیست است؛ به قول خودش "سوپر رئالیست"! اما مملو از سادگی و بی‏‌پیرایگی. استفاده از رنگ‏های شاد، براق، روشن و اشیایی که با اولین نگاه بلاواسطه عین واقعیت است، اما وقتی در آن ژرف می‌‏نگری، تفاوت بین اثر و واقعیت برایت روشن می‌‏شود. اشیاء سه بعدی‌‏یی که از روی بوم جدا شده‏اند و زمان و مکانی که کشیده شده، جلوه می‌‏کنند.


آثار مهرداد رادمهر درماه مارس امسال در نمایشگاه سالانه‏ Artexpo New York 2011 نیویورک به نمایش درآمد. اسم هنری‏ اش "مداد" است؛ مخفف مهرداد. هم به خط و طرح و نقاشی مرتبط است و هم تلفط آن برای اولین میزبانان نقاش ایرانی در غربت، در کشورهای اسکاندیناوی، آسان بود.

در مورد سبک نقاشی خود و گرویدن از سورئالیسم به رئالیسم، یا از آبستره به واقعیت، می‌‏گوید:

 

مهرداد رادمهر

 

مهرداد رادمهر - سبک کارم سوپررئالیست است. سال‏های ۸۰ کارهایم بیشتر تفکری و سورئالیست بود. تقریباً در سال‏های ۹۰ از آن سورئالیسم بیرون آمدم. به نظر من، اولاً دنیا عوض می‌‏شود. زندگی در کره ‏زمین حرکت می‌کند و زنده می‌ماند. ‏‏ هنرمند هم باید با آن حرکت کند. دوماً تازه باید از آن جلو‌تر هم باشد و بتواند چیزی را خلق کند. تازه اطرافیا‏نش را توجیه کند که چگونه می‌‏شود بیشتر فکر کرد. برای همین از سورئالیسم آمدم بیرون. به‌خاطر توضیح مسائل مختلف، مانند خیلی از هنرمندان قدیم ایران که مسائل بزرگ زندگی را در چیزهای خیلی جزئی می‌‏دیدند، چیزهای ساده.

 

 

کش آمدن زمان و مکان

 

یکی از آثار به نام او که در بسیاری از سایت‏های اینترنتی مورد تحسین قرار گرفته، تابلوی "پرتغال‏‌ها"ست، ۳۰×۴۰ اینچ. ساده، با رنگ‏های نارنجی، نقره‏ای و مشکی. اما آنچه این اثر را متمایز می‌‏کند، انعکاس اتاق روبه‏رو بر روی ظرف استیل پرتغال‏‌ها است. دری که در روبه‏رو به سوی تاریکی باز می‌‏شود و سمت چپ پنچره‏ای که به سوی روشنایی باز می‌‏شود. علاوه بر آن، فرش ایرانی که در کف اتاق گسترده است. بُعد زمان و مکان در آثار او کش می‌‏آیند.

 

خود نقاش معتقد است:
 

اولاً از طرح‏های خیلی ساده استفاده می‌‏کنم. چیزی را جلویم نمی‌‏گذارم که آن را نقاشی کنم. همه‏ آن‏‌ها تخیلی‏اند. به‏خاطر اینکه امکان ندارد که مثلاً این پرتغال‏‌ها توی این کاسه به این صورت قرار بگیرند. یا تصویری که توی کاسه افتاده که کرُم است، به این شکل قرار بگیرد. به خاطر همین، همه‏اش تخیلی است. حتی سایه‏روشن‏‏هایم هم تخیلی است. ولی این کار را در صورتی انجام می‌‏دهم که برای بیننده قابل هضم باشد که وقتی می‌‏بیند، بتواند قبول کند که این تصویر می‌‏تواند واقعی باشد. ولی وقتی بیشتر به آن نگاه می‌‏کنیم، می‌‏بینیم که واقعی نیست. امکان ندارد چنین چیزی! چون فاصله‏‌ها، نور‌ها، سایه‏روشن‏‌ها و… امکان ندارد به این صورت واقعی باشد.

 

می‌توان گفت هنوز که هنوز است سورئالیسم‏ام را توی کارم حفظ کرده‏ام؛ ناخودآگاه شاید. در رنگ‏‌هایم نیز اغراق می‌‏کنم. منتها فرق کارم، با اینکه نقاشی است، با گرافیک این است که من خطوطم را می‌‏بندم، خط‏‌ها را تیز می‌‏کنم. یعنی آخر هر فرمی را می‌‏بندم و نمی‌‏گذارم که فاصله‏ بین دو فرم با همدیگر محو شده باشد، مانند عکس. فرقش این می‌‏شود و وقتی این‌کار را می‌‏کنم، تصویر هر شیء توی نقاشی، از روی بوم جدا می‌‏شود و حالت سه بعدی ایجاد می‌‏شود و این سه بعدی شدنش، باز احساس دیگری در نقاشی ایجاد می‌‏کند. هدفم از این کار انجام کاری است که عکس نمی‌‏تواند انجام بدهد. کارهای من مانند یک عکس نیستند که فقط یک لحظه‏ یک ثانیه‏ای باشند که دوربین عکس گرفته باشد، کارهایی هستند که زمان در آن‏‌ها حل شده است. یعنی زمان در آن‏‌ها یک‏ذره کش آمده است. برای همین، ویژگی خودشان را دارند. این‏طور هم که حس می‌‏کنم، بیننده وقتی کار من را نگاه می‌‏کند، می‌‏داند که در واقعیت بیرونی اینگونه نیست. ولی وقتی مقابل تابلو قرار می‌گیرد به خود می‌گوید: چرا می‌‏شود! و همین لحظه‏‏ توی این داستان است که علاقه دارم روی آن کار کنم. آن لحظه‏ای که هم قابل هضم است و هم اینکه واقعی نیست.

 

نورپردازی

 

آنچه که آثار مهرداد رادمهر را متفاوت می‌کند، نور‌پردازی است که بر روی اشیاء تابلو‌هایش افکنده می‌شود. در تابلوی پرتغال‌ها از زاویه چپ بر روی آن‌ها نور تابیده شده وی در این باره می‌گوید:

نور خیلی مهم است. من در مدرسه‏ی خصوصیم هنر درس می‌‏دادم، اولین درسم این بود که چراغ را خاموش می‌‏کردم و می‌‏گفتم نقاشی کنید. می‌‏گفتند: هیچی‏ نمی‌‏بینیم. می‌‏گفتم: شما هیچ‏وقت من را ندیده‏اید، چیز دیگری را هم ندیده‏اید. تنها چیزی که می‌‏بینید، نوری است که بر روی ما و روی اشیاء می‌‏افتد. فقط آن نور را باید نقاشی کنید. 

برای همین هم بوم من همیشه تیره است، نه سیاه، ولی بومم از رنگ‏های خیلی تیره شروع می‌‏شود و به رنگ‏های روشن می‌‏رسد. برای همین باز قابلیتی پیدا می‌‏کند که رنگ‏های روشن بالا‌تر قرار می‌‏گیرند، بُعد نقاشی بیشتر می‌‏شود و حالت برجسته‏تری ایجاد می‌‏شود.

 

سادگی فلسفه زندگی

 

مهرداد رادمهر به سادگی، به عنوان فلسفه‏ زندگی معتقد است. در ۲۳ سالگی مجبور به ترک ایران گشت. جلوگیری از تحصیل در دانشکده‏ هنرهای زیبای دانشگاه تهران، یکی از دلایل ترک وطن بود. مهرداد رادمهر با نگاهی انتقادی به فرهنگ ایرانی می‌‏نگرد و می‌گوید:

 

فلسفه‏ زندگی من سادگی (simplicity) است. شما هر چیزی را می‌‏توانید بپیچانید، از آن داستان‏های عجیب بیرون بیاورید و افسانه بسازید. من از افسانه و شعر واقعاً بیزارم. شما هر چیزی را اول باید از پایه بسازید، بعد بیایید بالا‌تر. شعر چیز خوبی است، اگر مبنایش، مبنای مثبت‏خواه باشد. 

فرهنگ منطقه‏ای که ما در آن هستیم، از منفی به مثبت ساخته شده است. بچه که به دنیا می‌‏‏آید، به او می‌‏گویند: "بچه جان لولو می‌‏خوردت!" آخر این چه حرفی است. توی غرب از مثبت است که مثبت ساخته می‌‏شود. فرقش این است. شما وقتی با لغت‏‌ها بازی کنید و لغت‏‌ها را به همدیگر بپیچانید و سعی کنید موضوعی که هجو است، معنایی بدهد…

 

البته هنرمند تحت تأثیر شرایط اجتماعی‏اش است و هنرمندان ما مثلاً شاعران و نویسندگان در دوران مختلف تاریخی در شرایط اجتماعی‏یی قرار داشتند که نمی‌‏توانستند حرف خودشان را به صورت ساده و واقعی بیان کنند. در نتیجه آن را در لایه‌های مختلف می‌‏پیچاندند تا اینکه بتوانند با مخاطب ارتباط برقرار کنند. یکی از پیامد‌های فشار اینگونه رفتار است. البته یکی از علت‏هایش می‌‏تواند این باشد.
 

مهرداد رادمهر درباره کلیت فرهنگ ایرانی و حالت تهاجمی آن می‌گوید:
 

فرهنگ ما فقط شعر نیست، فرهنگ ما هنر نقاشی و هنر تصویری هم هست. حتی در هنرهای تصویریمان، شما بهترین نقاش‏های هنرمندان ایران را هم که نگاه کنید، می‌‏بینید تمام کارهایشان از جایی سرچشمه گرفته که از‌‌ همان منفی‏‌ها به مثبت‏‌ها می‌‏آید. اگر به نقش‏های کارهای سنتی ایران دقت کنید، از زمان‏های قدیم، حتی قبل از صفویه (به بعد از صفویه کاری ندارم که همه چیز اسلامی شد)، تمام نقش‏‏‏‌ها و طرح‏‌ها، مانند نقش‏هایی که در فرش ایران هم استفاده شده، همه حالت تهاجمی به همدیگر دارند. حالت حرکت‏هایی دارند که گل و بته‏‌ها با هم می‌‏چرخند، به‏‏ همدیگر نمی‌‏خورند، از پهلوی هم رد می‌‏شوند و با هم تهاجم دارند. هیچ‏کدام‏شان حالت همبستگی ندارند، مانند نقش‏های دیگر.

به نظر من، یک تمدن در طرح‏‌ها و نقش‏‌ها که در انگلیسی به آن pattern می‌‏گویند، توجیه می‌‏شود. نقش‏‌ها و طرح‏های تمدن و فرهنگ ما متأسفانه حالت تهاجمی به همدیگر دارند، با هم همبستگی ندارند، از هم جدا می‌‏شوند. در فرش‏‌ها گل‏‌ها به هم می‌‏رسند، ولی از کنار هم رد می‌‏شوند. اینها را خیلی ساده می‌‏شود توضیح داد. 

فلسفه‏ کل زندگی من سادگی است. تمام فرهنگ ما توی نقش‏هایمان، طرح‏هایمان، سرودهایمان و شعرهایمان از منفی شروع می‌‏شود. تمام سرود‌ها و شعرهای ایرانی از منفی شروع می‌‏شود، گریه و ناله و ضجه… توی تمام طرح‏های فرش‏های ایرانی، شما انزجار می‌‏بینید. در تمام فرش‏های ایرانی و یا کاشی‏کاری‏های ایرانی خطوط از کنار هم رد می‌‏شوند به‏هم می‌‏آیند به صورت دایره از پهلوی هم رد می‌‏شوند. این تمدن ماست.

 

 

تجربه نمایش آثار نقاشی در ایران

 

مهرداد رادمهر، نقاش ایرانی، پس از ترک ایران، در دانمارک سکنی گزید. در آنجا به تحصیل در رشته‏ هنر ادامه داد و نگارخانه‏ خود را بنیان نهاد. در فاصله‏ که او بیش از دو دهه است که ایران را ترک کرده، چند بار نیز برای ارائه‏ آثار هنری، به ایران سفر کرده است. در مورد سال‏های اولیه‏ ترک ایران می‌‏گوید:

 

من در رشته‏ هنر در دانشگاه هنرهای زیبای تهران درس می‌‏خواندم که از دانشگاه بیرونم کردند. به خاطر اینکه گفتند: شما در تحقیق قبول نشده‏ای و اخلاقت فرق می‌‏کند. در شهر "آرهوس" دانمارک به دانشگاه رفتم. سال‏های بعد فلسفه خواندم و به خاطر علاقه‏ای که به تاریخ تمدن داشتم، باستان‏‌شناسی هم خواندم. 

سال‏‌ها از ایران دعوتم می‌‏کردند برای نمایشگاه. "گالری سیحون" خیلی علاقه داشت برایم نمایشگاه بگذارد که نمی‌‏شد. ارشاد اجازه نمی‌‏داد. قدیم‏‌ها می‌‏گفتند که کار‌هایش سورئالیست است، ضد انقلاب است، نمی‌‏شود. اما من هیچوقت سیاسی نبوده‏ام، هیچ مسئله‏ای نداشتم. 

در سال ۲۰۰۲، "تالار فرهنگی نیاوران" که در کاخ نیاوران قدیم قرار دارد، مرا دعوت کرد که نمایشگاه بزرگی توی کاخ بگذارم که گذاشتم و بازتاب آن هم خیلی عالی بود. به‏صورتی بود که تمام خیابان‏های اطراف نیاوران از ترافیک بسته شده بود. آنقدر جمعیت زیادی آمده بود که حد نداشت. اما متأسفانه ساعت هشت، افراد مسلح آمدند و گفتند نمایشگاه را باید ببندید.

 

زندگی در نیویورک

 

امروز زندگی مهرداد رادمهر، نقاش ایرانی، بین لندن، دانمارک و نیویورک در نوسان است. وی بیشترین وقت خود را در نیویورک می‌‏گذراند. او درباره‏ این گزینش اظهار داشت:

 

معمولاً در نیویورک احتیاجی نیست که شخص افکارش را توضیح بدهد. آدم‏هایی که با آن‏‌ها ارتباط داریم، اکثراً آدم‏هایی هستند که می‌توان با کد با آن‏‌ها صحبت کرد، احتیاجی نیست هر چیزی را توضیح داد. برای من، توضیح دادن خسته‌کننده است. 
 

 

من سال‏‌ها قبل معلم هنر بودم، مدرسه‏ خصوصی داشتم و درس می‌‏دادم، توضیح دادن مسائل فلسفی و خیلی مسائل جزیی زندگی که در واقع فلسفی و عمیق‏اند، برایم خسته‌کننده است. برای همین، نیویورک برای من خیلی جالب است. نیویورک شهری است که احتیاج به توضیح نیست، همه چیز را همه می‌‏دانند، خیلی سریع انجام می‌‏شود، مردم از مسائل پایه‏ای گذشته‏اند. مسائل اساسی زندگی، مسائل خیلی ساده و پیش‏پاافتاده‏ زندگی در اینجا، بین هنرمندان حل شده است. به همین دلیل احتیاج نیست که آدم هر چیزی را توضیح بدهد.
در اروپا، خیلی اوقات پیش می‌‏آید که حتی وقتی با هنرمند‌ها صحبت می‌‏کنم، در مورد مسائل اساسی و پایه‏ای صحبت می‌‏شود. اینجا این مسائل حل شده است و آدم به اصل مطلب می‌‏رسد. به همین دلیل من نیویورک را به شهرهای دیگر ترجیح می‌‏دهم. مثلاً بارسلون‏ شهری است در اروپا که در آن اتفاق‏‏های زیادی از لحاظ هنری می‌‏افتد و حتی از لندن و پاریس پربار‌تر است، ولی با همه‏ این حرف‏‌ها نیویورک برای خودش یک کشور جداگانه است. حتی من امریکا حسابش نمی‌‏کنم. نیویورک مرکز هنر و مرکز اتفاق‏هایی است که در دنیا می‌‏افتد. مثلاً در میلان هم خیلی اتفاق‏های هنری می‌‏افتد و بزرگ‏‌ترین طراحان دنیا نمایشگاه‏‌ها و شوهایشان را در میلان دارند، ولی با این حال، همه آخر راه‏شان می‌‏رسد به نیویورک.
 


عکس‌ها: پانته‌آ بهرامی از تابلوهای مهرداد رادمهر در نمایشگاه او در نیویورک
 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت19:46توسط منور | |

یک دانشجوی معماری برای نخستین بار کندوجی با نمای بیرونی سنتی و داخلی مدرن طراحی کرده است که با گسترش این مدل از خانه‌ها می‌توان بافت خانه‌های قدیمی گیلان را حفظ کرد.


یک دانشجوی معماری برای نخستین بار کندوجی با نمای بیرونی سنتی و داخلی مدرن طراحی کرده است که با گسترش این مدل از خانه‌ها می‌توان بافت خانه‌های قدیمی گیلان را حفظ کرد.

به گزارش خبرنگار مهر، مناطق گردشگری استان گیلان از ماسوله با آن خانه های تاریخی که سقف هر خانه حیاط خانه دیگری است، گرفته تا خانه های ویلایی آن معماری منحصر به فردی دارد که با گسترش فرهنگ شهرنشینی و ساخت و سازهای بی رویه به آپارتمان و ویلاهایی به رنگ قرمز و نارنجی و زرد تبدیل شده اند تا در میان سرسبزی این استان شمالی هر چه بیشتر در مقابل چشمان گردشگران خودنمایی کنند!

آرش منصوری، دانشجوی کارشناسی معماری است که برای نخستین بار ایده طرح خانه های ویلایی کندوج را که هماهنگ با بافت قدیمی گیلان است اجرا کرد.



او در گام اول به کمک شهرداری در شهر بنه رود تعدادی از خانه های ویلایی کندوج را ساخت که تمام مصالح به کار رفته در آن چوب و برگ است. این ویلا که در کنار یکی از خیابانهای اصلی این شهر قرار دارد به منظور اجرای برنامه های مختلف، اجاره برای رستوران و ویلا و یا مکان اقامتی در اختیار متقاضی قرار می گیرد.

پس از اتمام این پروژه، یک سرمایه گذار گردشگری این استان تصمیم می گیرد نمونه ای از این ویلا را بسازد. او از منصوری می خواهد کلبه ای ویلایی با نمایی از سنت و مدرنیته طراحی کند که در زبان محلی به آن کندوج می گویند.

"کندوج" اتاقکی چوبی با ابعاد سه در چهارمتر مربع و ارتفاع دو متر است که در استانهای شمالی کشور به عنوان انبار برنج کاربرد داشته است و دارای قسمت های مختلفی از جنس چوبهای محکم است که در این بنا به کار برده می شود.



خانه ای با چوب درخت بلوط و گردو!

در ساخت این خانه تمام آنچه که در اطراف مردم گیلان وجود داشته به کار رفته است. به عنوان مثال در شهرستانهای گیلان کلوش (ساقه برنج)، گالی (نوعی گیاه مردابی) و به ندرت لت پوش (تخته تبر تراش‌خورده) به وفور دیده می شود بنابراین برای پوشش سقف ها از این گیاهان استفاده می کنند چون زمانی که گالی در سقف پر شیب این خانه قرار می گیرد به هیچ عنوان آب باران را به داخل کلبه راه نمی دهد بلکه باعث لیز خوردن آب سقف از روی آن خواهد شد. بنابراین هر چه شیب سقف بیشتر باشد احتمال نفوذ آب نیز کمتر است.

همچنین از آنجایی که باران و باد در گیلان بیشتر مواقع به صورت موازی می بارد گالی نیز باید بلندتر باشد و مانند دیوار فضای بین سقف و زمین کلبه را بپوشاند چون در این صورت باران کمتر وارد خانه می شود.

اما این کلبه چند تنی روی چوبهایی قرار می گیرد که هیچ میخی برای نگهداری این چوبها روی هم به کار نمی رود.



اما منصوری در منطقه ای از شهر چمخاله کلبه ای با چوب هایی از درخت گردو، بلوط و ... ساخته است. در حیاط کلبه 200 نوع گل تومان کاشته شده است. درون این خانه آشپزخانه و حمام و سرویس های بهداشتی با چوب درخت اما به سبک مدرن ساخته شده تا مالک و یا هر گردشگری که وارد این خانه می شود بهداشت این خانه رضایت او را جلب کند.

منصوری می گوید که هر کسی می تواند با کم و زیاد کردن کیفیت چوب ها و تزئینات به کار رفته در آن قیمت تمام شده خانه را که حدود 120 میلیون است بیشتر و یا کمتر کند.

به عقیده او، ساختن چنین خانه هایی که بتواند بافت قدیمی و منحصر گیلان را حفظ کند به مراتب بهتر و جذاب تر از ویلاهایی است که اناسبی با بافت گیلان و فضای سرسبز آن ندارد.



با این حال در کنار این ویلا که اکنون عروس و دامادها در کنار آن آلبوم عکس می گیرند چندین هتل در حال ساخت است که هیچ تناسبی با فضای سبز و مرداب و رودخانه اطراف آن ندارد!

+نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت13:58توسط منور | |

چاقو،چاقوست.گلو،گلوست.درد،درد است و خون،خون است.و چاقو بر هر گلویی دردناک.چه بر گلوی انسان و چه بر گلوی حیوان 

***

سر بریدن که آسان شد،چشم ها که به خشونت عادت کرد،خون که بر خیابان ریخت،جوی که سرخ آبه شد،دیگر هیچ کس در امان نیست نه ما و نه گوسفندان.

***

کفشهای سفید پاشنه بلند عروسی مان به خون آغشته است.قنداق و پستانک نوزاد شیرخوارمان به خون آغشته است.چرخ های ماشین نونوارمان به خون آغشته است.قاب پنجره های برج بالا بلندمان به خون آغشته است.کارنامه قبولی کنکورمان به خون آغشته است.

***

در غم سر می بریم ودر شادی سر می بریم.در عزا سر می بریم و در عروسی سر می بریم.در مرگ سر می بریم ودر تولد.سر می بریم و خون می ریزیم و زخم می زنیم.تا رفع بلا کنیم و دفع چشم زخم

***

 شاید آن دانشجوی دانشگاه علامه که روبه روی چشم های بی تفاوت دیگران همکلاسی اش را سلاخی کرد گناهی نداشت او نیز چون ما به خون وخیابان خو گرفته بود،او نیز از گلوی بریده و چاقو نمی ترسید او نیز چون ما سر بریدن را امری قبیح نمی دانست

***

خون ،خون است چه خون ما و چه خون گوسفندان

نگذاریم چشمهایمان به خشونت عادت کند



عرفان نظرآهاری


+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت18:54توسط منور | |


کجا بود آن جهان

که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟
آتشبازیِ بی‌دریغِ شادی و سرشاری
در نُه‌توهای بی‌روزنِ آن فقرِ صادق.

قصری از آن دست پُرنگار و به‌آیین که تنها
سر پناهکی بود و بوریایی و بس.
کجا شد آن تنعمِ بی‌اسباب و خواسته؟

کی گذشت و کجا آن وقعه‌ی ناباور
که نان‌پاره‌ی ما بردگانِ گردنکش را نان‌خورشی نبود
چرا که لئامتِ هر وعده‌ی گَمِج
بی‌نیازیِ هفته‌یی بود
که گاه به ماهی می‌کشید و گاه
دزدانه از مرزهای خاطره می‌گریخت،
و ما را
حضورِ ما
کفایت بود؟

دودی که از اجاقِ کلبه بر نمی‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشی‌ِ دیگدان
که تاراندنِ شورچشمان را کَلَکی بود پنداری.

تن از سرمستیِ جان تغذیه می‌کرد
چنان که پروانه از طراوتِ گُل.
و ما دو دست در انبانِ جادوییِ شاه‌سلیمان
بی‌تاب‌ترینِ گرسنگان را
در خوانچه‌های رنگین‌کمان ضیافت می‌کردیم.

هنوز آسمان از انعکاسِ هلهله‌ی ستایشِ ما (که بی‌ادعاتر کسانیم)
سنگین است.

این آتشبازیِ بی‌دریغ
چراغانِ حُرمتِ کیست؟

لیکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصرِ پُرنگارِ به‌آیین
که کنون مرا زندانِ زنده‌بیزاری‌ست
و هر صبح و شامم
در ویرانه‌هایش به رگبارِ نفرت می‌بندند.


کجایی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافیای ما
کجاست؟

 احمد شاملو

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت20:16توسط منور | |

یک شهروند طبیعت دوست و خوش ذوق تبریزی در اقدامی نوآورانه با پرورش هفت هزار بوته گل لاله ایرانی در منزل مسکونی خود "باغ گل خانگی" ایجاد کرده است. این شهروند دوستدار طبیعت که "صادق اقدمی فرد" نام دارد، ساکن کوی تاریخی "صدر" کلانشهر تبریز بوده و درباره چگونگی ایجاد این باغ گل خانگی به خبرنگار مهر در تبریز می گوید: از دوران کودکی علاقه خاصی به گل و گیاه و پرورش آن در محیط خانه داشتم تا اینکه حدود 30 سال قبل، یکی از دوستان پدرم هنگام عیادت ایشان یک دسته گل لاله ایرانی هدیه کرد و پدرم آن گل را که برخلاف لاله های عقیم واردشده از کشور هلند، قابلیت تکثیر بالا را داشت، در باغچه حیاط منزل کاشت.

وی ادامه می دهد، از آن زمان به بعد هرساله پیاز این گل زیبای ایرانی تکثیر پیدا کرده به طوریکه اکنون شمار آن ها به 7 هزار دسته رسیده و با توجه به فضای موجود، قابل افزایش به 10 هزار دسته است. این شهروند خوش ذوق تبریزی همچنین در منزل قدیمی و باغ گونه خود اقدام به پرورش و نگهداری بیش از 70 گونه منحصربفرد از گل کاکتوس کرده است که تنوعشان هر انسانی را مبهوت می کند و البته هر سلیقه ای را نیز راضی نگه می دارد. نگهداری، پرورش و تکثیر 20 گونه گل شمعدانی و پیچ شمعدانی کمیاب و زیبا از دیگر اقدامات "اقدمی فرد" است که کج سلیقه ترین و حتی بی سلیقه ترین افراد را نیز به تحسین وامی دارد.

او با بیان اینکه گل و گیاه، روح آدمی را شاداب و جوان نگه می دارد، معتقد است که اگر در خانه، گل و گیاه وجود داشته باشد به شرط اینکه در کاشتن، آبیاری و مراقبت گل ها حضور فعال داشته باشیم، روحیه پرخاشگری در بین اعضای خانواده تضعیف می شود ولی افسوس که اغلب این شرط رعایت نمی شود!

هم اکنون که کشورهای مختلف با پی بردن به نتایج سودمند گیاهان زینتی، گل های آپارتمانی و باغی در محیط های کاری و زندگی شهروندان، تمام تلاش خود را برای ترویج استفاده از این مظاهر زیبایی و لطافت بکار می گیرند، ضرورت دارد نوع نگاه مسئولان کشورمان در حمایت از علاقمندان به این بخش تجدید شود.



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار |
 www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت20:9توسط منور | |

 

یکی این دختر رو توی بازار رو میبینه، یکی پسرکی توی مرکز کامپیوتر پایتخت، یکی یه جای دیگه، امان از اونایی که هیچکس نمیبینیتشون و .... ـ
خدایا خودت رحمتی کن ، مردیم با دست خالی از بس که غصه خوردیم و هیچ نداشتیم که دستی بگیریم، از این همه ثروتی که بهمون دادی و اختیارش دستمون نیست، نتیجه و سودش هم....!!! ـ
مردیم از این همه غصه...... ـ
 
 
 
رفته بودم بازار. 15 خرداد. بازار بزرگ تهرون که قیمت اجاره یه وجب جاش متری خداد تومنه. خداروشکر وضعشون هم می گرده. شکر
بعد این دخترک خسته رو دیدم و نشد که چشمامو ببندم و رد شم.... حتی تو خواب هم دستش به کاسه ای بود که دادن دستش و اگه سکه و اسکناسی توش نباشه معلوم نیست با این بدن ریز و نحیفش، چی به سرش می یاد...
ـ
 
 
 
 
من اگر پیامبر می‌شدم ، معجزه‌ام خنداندن کودکان ِ خیابانی بود... ـ
 
 
 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت12:13توسط منور | |

 

 

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت0:6توسط منور | |

 


الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود.

 بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

 مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

 و با همان بغض گفت :

 اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

 بگو زیبا بگو.

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

 خدا جون خدای مهربون،

 خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

تو رو خدا ...

چرا ؟

 ولی این مخالف با تقدیره.

 چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم

قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

 مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

 مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

 مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

 کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت20:19توسط منور | |


خداوندا خداوندا ، قسم بر اخترانت، به حق و حرمت پیغمبرانت،

به راز غنچه ی نشکفته در باغ، به درد لاله ی بنشسته با داغ،

 به پاکی و زلال چشمه ساران، به عمر کوته یک قطره باران....

خداوندا قسم پر پاک بازان، بلند آوازگان و سر فرازان....

چنان اندیشه ای بر منت عطا کن که تقدیری که از آن ناگزیرم توانم جبر و قهرش را پذیرم

ویا عزمی چنان پیگیر بخشم که نا تقدیر را تغییر بخشم...

/ توانایی ده ای بانی تقدیر

/ که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر

+نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت20:22توسط منور | |

ديوارهای خالی اتاقم را

از تصويرهای خيالی او پر

مي كنم

خدای من زيباست...

خدای من رنگين كمان

خوشبختی ست

كه پشت

هر گريه

انعكاسش را

روی سقف اتاق می بينم

من هيچ

با زبان كهنه صدايش نكرده ام

و نه

لاي بقچه پيچ سجاده

رهايش...

او در نهايت اشتياق به من

عاشق شد و

من در نهايت حيرت

حالا...

گاه گاهی كه به هم خيره

می شويم

تشخيص خدا و بنده

چه سخت است 



 شاعر: رویا زرین

+نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت11:20توسط منور | |


 

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

 

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

 

بخوانی نغمه ای با مهر

 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

 

خورشید مهری رخ بتاباند

 

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 

بیاید راه چشمت را

 

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 

بخوانی خالق خود را

 

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 

پیدا شوی در او

 

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 

با او بگویی:

 

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 

دعایت می کنم، روزی

 

نسیمی خوشه اندیشه ات را

 

گرد و خاک غم بروباند

 

کلام گرم محبوبی

 

تو را عاشق کند بر نور

 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

 

با موج های آبی دریا به رقص آیی

 

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 

برایت آرزو دارم

 

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بگیرد آن زبانت

 

دست و پایت گم شود

 

رخساره ات گلگون شود

 

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 

به هنگام سلام گرم محبوبت

 

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 

ندانی کیستی

 

معشوق عاشق؟

 

عاشق معشوق؟

 

آری، بگویی هیچ کس

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

 

ببندی کوله بارت را

 

تو را در لحظه های روشن با او

 

دعایت می کنم ای مهربان همراه

 

تو هم ای خوب من

 

گاهی دعایم کن

 

 

شعر از:کیوان شاهبداغی

 

 

تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت11:8توسط منور | |


دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد

 تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد


آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم

 این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد


دامن دوست بصد خون دل افتاد بدست

 بفسوسی که کند خصم رها نتوان کرد


عارضش را بمثل ماه فلک نتوان گفت

 نسبت دوست بهر بی سر و پا نتوان کرد


سرو بالای من آنگه که درآید بسماع

چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد


نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

 که در آینه نظر جز بصفا نتوان کرد


مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد


غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

 روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


من چگویم که ترا نازکی طبع لطیف

 تا بحدیست که آهسته دعا نتوان کرد


 بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت10:52توسط منور | |

 

 

قلب من خانه ی خداست

ممکن است گاهی گریه کنم ولی هیچگاه در تنهایی گریه

 نمیکنم

 

                                    خداوند اینجاست

 

اشکهای مرا پاک می کند...چون...

 

                             قلب من خانه ی خداست

 

ممکن است گاهی بیفتم و بلغزم اما هرگز در سقوط تنها

نمی مانم

          

 خداوند هست و مرا بلند می کند... چون...

 

                             قلب من خانه ی خداست

 

شاید گاهی رنج بکشم اما هرگز در  این رنج کشیدن تنها 

نمی مانم

  پروردگار مرا از رنجها رها می کند...چون...

 

                           قلب من خانه ی خداست

 

خوشحالم برای اینکه میدانم هرگز تنها نیستم

 

خداوند همواره با من است...چون... 

  

                       قلب من خانه ی خداست...                     

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت0:38توسط منور | |


گیجیک : Noruzəbəl

Rafa isam mu i jor kukəlatə men
Afto dəcere pər, u jor ša ti dime den

U dime ništi ti jula gilas vare
Tu doni ci va, məca? Ti gilase cen.

Noruz Bəl, bəbi burz o bəl ti təš
Noruz təš, farəson Lako mi kəš!

 

 

(این بالا توی دامنه‌ی کوه منتظرم، آفتاب داره بالشو جمع می‌کنه (غروب می‌کنه) و اون بالا می‌شه صورتت رو دید، اون گوشه نشستی و از گونه‌ت گیلاس می‌باره، تو می‌دونی این لب‌ها چی دل‌شون می‌خواد؟ چیدن گیلاس تو!، نوروزبل! آتشت بلند و افروخته باد، آتش نوروزی! اون دختر رو به آغوش من برسون)

شمه نؤ سال موارک ببون.

سال نو گیلکی، سال ۱۵۸۵ آغاز شد و جشم نوروزبل در برخی جاها به صورت خودجوش برگزار شد. مهم‌ترین جای برگزاری امسال، روستای ملکوت از توابع املش بود که در واقع به صورت کلاسیک به محل اصلی برگزاری نوروزبل در شش سال گذشته تبدیل شده و البته در جاهای دیگری هم در شهرها و روستاهای مختلف خبرهایی از برگزاری نوروزبل به ورگ رسیده است.

ورگ تلاش می‌کند تا خبر، عکس و یا فیلنوروزبل امسال در جاهای مختلف را در این صفحه منعکس کند و منتظر ارسال خبر و فیلم و عکس‌های شما هست.

 

عکس‌ها و فیلم نوروزبل ۱۵۸۵ در روستای ملکوت

     

     

 

این هم از گرامی‌داشت نوروزبل توسط هوادارن تیم فوتبال داماش در ورزشگاه آزادی تهران

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت8:44توسط منور | |

 

 

کوگا

جه واران ، تامازه

پت بوخورده سرچو

دردˇ دیلا دره!

برگردان:

کوی

از باران

در سکوت نشسته است

درددلی را

چوپ موریانه زده ی سقف

آغاز می کند !

علی اکبر مرادیان گروسی

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت7:45توسط منور | |

 

 

 

 

من دلم می خواهد نفسی تازه کنم


و تراویدن تنهایی را در پیله خود

مثل روییدن یک شاخه گل سرخ میخک ،
...
باز احساس کنم !

من می دانم ، که صمیمیت را

وسعت بی فایده ای می بخشم .

دوستی ، بسته پیچیده به روبان ها نیست

که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد !

من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیچید

و شبی در چهارسوی باغ ، رها خواهم کرد .

چه کسی می داند ؟

شاید از برکه متروکی هم

صدفی صید شود

...............................

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت7:23توسط منور | |

 

 

هیتو بورونه زرچی فرکشیته hito boorone zarchi farkashaite

همینکه درد[استخوان سوز] بوران فروکش کرد

انار داره نیناکی آتشیتهanar dare ninake aatasheite

حدقه ی چشم درخت انار آتش گرفت

شوروم چایی میجیکه سر بنیشتهshoroom chyii mijike sar banishte

مه[صبحگاهی]روی مژه ی [بوته ی]چای نشست

وارش دامونه دیم کوله والیشتهvarash daamone dim koole valishte

باران گونه ی کوهسار را لیسید

زمونه خو بشو راجی وگرسه zomone khoo bosho ra jee vagarse

زمانه از راه رفته ی خود برگشت

زمین خو پس بزه آبه فبرسهzamin khoo pas baza aabe fabarse

زمین آب پس زده ی خود را [دوباره ] بلعید

زمستون کم کمی خو پا کولاچیzommoston kam kamey khoo pa koolache

زمستان کم کم پایش را جمع کرد

بورون خو یخ بزه کومه که واچیbooron khoo yakh baza koomake vache

بوران کلبه ی چوبی یخ زده اش را خراب کرد

سیا ابرونه جول بی او دخوشتهcia abrone jool bi ow dakhoochte

بدون آب گونه ی ابرها فرو رفته شد

سوفالی خونه نه جون گین فوخوشتهsoofali khonane jon geen fokhooshte

سرو تن خانه های سفالی خشک شد

گیله وه لیله کو چوشمونه واودهgile ve lilekoo chooshmone vawde

گیله وا چشمان لیله کو را باز کرد

اونه داماتی رخته اونه دودهoone damati rakhte oone dowde

لباس دامادیش را به او پوشاند

بوما افتو سیا ابره دموتهbooma aftoww cia abre damoote

آفتاب آمد ابر سیاه را زیر پا گذاشت

سیویت بالش بنه بیته بخوتهcivit balash bana bayte bakhoote

بالش سفید گذاشت و خوابید

بخوته خوه مین بی کار ننیشتهbakhoote khowe men bikar nanishte

خوابید اما در میان خواب بی کا ر ننشست

یه دسّی ابره کرچوده ببیشتهye dassi abre karchowde babishte

با یک دست ابر را تُرد و برشته کرد

اودسّه جی زمینه گیجگالی دهoo dasse jee zamine gijgali da

با دست دیگر زمین را قلقلک می داد

اونه گیجگالی جا سر گول درامهoone gijgali ja sar gool dara ma

و هرجایی که قلقلک می داد گلی می رویید

گیله وه ویرسه خو رخته دودهgile ve virasa khoo rakhte dowde

گیله وار بیدار شد ولباسش را پوشید

دکشه قیشه خو کلّه فیودهdakashe ghayshe khoo kalla fiowde

کمربندش را محکم و حمله ور شد(سرش رابه جهتی که می خواست به خشم چرخاند)

خو اسبه زین بنه تنگه دکشهkhoo asbe zin bana tange dakashe

اسبش رازین کردوتنگش را محکم کرد

خو شلّاقه ببورده جور فکشهkhoo shallaghe baboorde jor fakashe

شلاقش رابالابردوبه شدت نواخت

خو اسبه واشکه موسون پرادهkhoo asbe vashake mooson parada

اسبش را همانند باز به پرواز در اورد

بوشو تا لیله کو گوفه سرادهboosho ta lilekoo goofe sarada

رفت تا از قله ی لیله کوه رد شد

 

خو پا بون گول بکاشته تیته چودهkhoo pa boon gool bakashte titte chowde

و زیر پایش گل کاشت وشکوفه پرورد

دل و دوجه بهار دوده پرودهdalo dowja bahar dowde poorowde

در همه جا بهار ریخت و پر کرد

هیتو بورونه زرچی فرکشیته hito boorone zarchi farkashaite

همینکه درد[استخوان سوز] بوران فروکش کرد

انار داره نیناکی آتشیتهanar dare ninake aatasheite

حدقه ی چشم درخت انار آتش گرفت

شوروم چایی میجیکه سر بنیشتهshoroom chyii mijike sar banishte

مه[صبحگاهی]روی مژه ی [بوته ی]چای نشست

وارش دامونه دیم کوله والیشتهvarash daamone dim koole valishte

باران گونه ی کوهسار را لیسید

امه چیسکال دمه تیتّه پروده ame chiskal dame titte poorowde

دم حیات ما را شکوفه پر کرده

تی دسّه اربکو دار تیتّه بودهti dasse arbakoo dar titte bowde

درخت امرود وحشی که تو کاشته بودی شکوفه کرده

آزاردارونه گوف پاپّوی بوخونسهaazar darone goof pappoy bookhonse

بالای درختان آزاد فاخته خوانده است

نیاته هرچی خو یاره دوخونسهnayate har chi khoo yare dookhonse

هر چه یارش را صدا کرد نیافته است

الاتی تی اونه چوشمونه پیش سوتala titey oone chooshmone pish soot

شکوفه خدا [ماه]در پیش چشمانش می سوخت

خو دردونه الاتی تیکه به گوتkhoo dardone ala tite ke be goot

درد های خودش را به شکوفه خدا می گفت

الاتی تی چه تی چوشمون بومسّهala titey che ti chooshmon boomassa

ای شکوفه خدا چرا چشمت ورم کرده است

مگه تی گب تی دیله مین دومسّهmage ti gab ti dile men doomassa

مگر حرفت در دلت گیر کرده است

الاتی تی تی دیم چه زرده امشوala titey ti dim che zarde emshow

ای شکوفه خدا چرا رویت امشب زرد است

تی دیلم می موسون پوردرده امشوti dilam mi mooson poor darde emshow

دل تو هم مثل من امشب پر درد است ؟

الاتی تی چره امشوخماریala titey chare emshow khomari

ای شکوفه خدا چرا امشب خمار هستی ؟

نکونه می موسون تو حال نداریnakoone mi mooson too hal nadari

نکند مثل من تو هم بیمار هستی

الاتی تی چه تی گیره شلادایala titey che ti gire shalaaday

ای شکوفه خدا چرا گریه ات را رها کرده ای ؟

می دیل و تی دیله امشو بلادیmi dilow ti dile emshow baladay

دل من و دل خودت را امشب آتش زدی

الاتی تی شوه چادر سرادی ala titey showe chaadar saraadi

ای شکوفه خدا چادر به سر شب کن

بازین تی گرمه اشکونه گرادیbazin ti garme ashkone garaadi

بعد اشک های گرمت را سرازیر کن

تی جا سر انقذر بیتی بنیشتیti ja sar anghazar beyti banishti

آنقدر سر جایت گرفتی نشستی

بورونه زرخه شلّاقه واچیشتیboorone zarkhe ashkone vachishti

تا اینکه شلاق تلخ بوران را چشیدی

ستاره نه لبو لوچه ولارسهsatarane labo lowche valarse

لب و دهان ستاره ها آویزان شده است

شوه گالپوش خونه دیوار دفارسهshowe galpoosh khone divar dafarse

دیوار خانه گالی پوش شب خراب شده است

واشک خو چیک و خو توکه بداشتهvashak khoo chiko khoo tooke badaashte

باز ، چنگال و نوکش را نگاه داشته

للیک داره تیفه همره بتاشتهlalik dare tife hamra batashte

با تیغ درخت «للیک » تیز کرده است

نوخون پاپّوی واشک ته به کمینهnookhon pappoy vashak te be kamine

ای فاخته نخوان باز ، در کمین توست

بتاشته چیکه جی امشو ته گینهbatashte chike jee emshow ta gine

با چنگال تیز کرده امشب تو را می گیرد

هزار ته تی موسون چی دونبالودهhezar te ti mooson che doonbalowwda

[باز ]هزار مثل تو را دنبال کرده است

پیلم کو بولبوله داده لالودهpilam kowboolboole daade lalowda

[مانندگیاه]«پلم» صدای بلبل کوهی را لال کرده است

* گیاه پلم دانه های سیاهی دارد که می گویند با خوردن آن ها بلبل لال می شود

نوخون پاپّوی لیله کو شو ایازهnookhon pappoy lilekoo show ayaaze

نخوان ای فاخته شب لیله کوه سرد است

می دیله سوفره نی تی ورجه وازهmi dile soofrani ti varje vaaze

سفره دل من هم پیش تو باز است

نوخون تا مو بگوم می درده تی ورnookhon ta moo bagoom mi darde ti var

تو نخوان تا من دردم را پیش تو بیان کنم

می دیل کوشتای تره می گب پیلو ترmi dil kooshtaytare ti dil pilotar

دل من کوچک تر است و سخنم بزرگتر

می دیل مه گوت بگو تا ایسه نوتمmi di magoot bagoo ta ise nowtam

دلم به من می گفت بگو تا به حال نگفته ام

می دیله گب دبو تا ایسه نوتمmi dile gab daboo ta ise nowtam

در دلم حرف بود تا به حال نگفته ام

مو نانی تی موسون خیلی بوخونسمmoonani ti mooson kheyli bookhonsam

من هم مثل تو خیلی خوانده ام

نیاتم هرچی می یاره دوخونسمnayatam har chi mi yare dookhonsam

هر چه صدا کرده ام یارم را نیافته ام

خو چوشمه چای باغه مین ووده می یارkhoo chooshme chay baghe men vowde mi yar

چشم خود را یار من در باغ چای باز کرده است

پلت دارونه سایه دوده می یارpalat darone saaya dowde mi yar

سایه درختان «پلت » را پوشیده است

الوچه ولگ اونه اشکه پوکودهalooche valg oone ashke pookowde

برگ درخت آلوچه اشک هایش را پاک کرده است

انار دار اونه به زاک ماری بودهanar dar oonebe zakmaari bowde

درخت انار بچه داریش کرده است

گیله وه گوت اونه گاره دلاکنgile va goot oone gara dalakan

به گیله وا می گفت گهواره اش را تکان بده

زمین خونه اونه رخته دلاکنzamin khone oone rakhte dalakan

زمین می خورد لباسش را بتکان

اونه لالایی خوندن کس روخونهoone lalayikhondan kas rookhone

کسی که برایش لالایی می خواند رودخانه بود

دامونه تال اونه ویسین هلونهdamone tal oone visin halone

پیچک های کوهسار برایش « هلونه » بودند

* هلونه نوعی جایگاه خواب که با طناب و چادر ساخته می شود و زن های روستایی به هنگام کار بچه را در ان می خوابانند

هیتو بورونه زرچی فرکشیته hito boorone zarchi farkashaite

همینکه درد[استخوان سوز] بوران فروکش کرد

انار داره نیناکی آتشیتهanar dare ninake aatasheite

حدقه ی چشم درخت انار آتش گرفت

هیتو کوبولبولونه خو ببوردهhito kow boolboolone khow baboorde

همین که بلبل های کوهی به خواب رفتند

انار دار نه ! می یاره مار بموردهanar dar na mi yare mar bamoorde

درخت انار ، نه ! مادر یار من مُرد

شوروم چایی میجیکه سر بنیشتهshoroom chyii mijike sar banishte

مه[صبحگاهی]روی مژه ی [بوته ی]چای نشست

وارش دامونه دیم کوله والیشتهvarash daamone dim koole valishte

باران گونه ی کوهسار را لیسید

دامون خو چوشمه تا ووده بوخونسهdaamon khoo chooshme ta vowde bookhonse

تا کوهسار چشمش را باز کرد و آواز خواند

همه ویلوده می یاره دوخونسهhame vaylode mi yare dookhonse

همه را رها کرد و یار مرا صدا زد

لاکوی بی کارننیش هنده بهارهlakoy bi kar nanish hande bahare

دخترک بیکار ننشین باز بهار است

لاکوی چایی تی دسّه رادوارهlakoy chayi ti dasse radavare

دخترک چای منتظر دست توست

 

زمستونه دوته چوشمم کورابوzomostone doote chooshmam koorabo

دو چشم زمستان هم کور شد

دبد تی چاشوه چای باغ تورابوdabad ti chshowe chay bagh toorabo

چادر شبت را [ به کمر ] ببند باغ چای دیوانه شده

بوما چای باغ می جی هیته می یارهbooma chay bagh mi jee hayte mi yare

باغ چای آمد و یار مرا از من گرفت

زمستون چوده می فصله بهارهzomooston chowde mi fasle bahare

بهارم را به زمستان بدل کرد

هله می یاره چوشمه او نخوشتهhale mi yaare chooshme ow nakhooshte

هنوز اشک چشم یارم خشک نشده

بوما چای باغ ومی یاره بکوشتهbooma chay bagho mi yare bakooshte

باغ چای آمد و یارم را کشت

گلودن چای باغه سینه می یارهgalowdan chay baghe sine mi yare

در سینه باغ چای یارم را دفن کردند

نوخون پاپّوی نوخون هنده بهارهnookhon pappoy nookhon hande bahare

نخوان ای فاخته نخوان باز هم بهار است

می یاره قبره سر چایی گلودنmi yaare ghbre sar chaye galowdan

روی قبر یارم چای را کاشته اند

نوخون پاپّوی تی یارن هه گلودنnookhon pappoy ti yaran he galowdan

نخوان فاخته [حتماً ] یار تو را هم همین جا دفن کرده اند

نوخون پاپّوی نگو فصله بهارهnookhon pappoy nagoo hande bahaare

ای فاخته نخوان نگو فصل بهار است

نگو چای باغ بگو قبره می یارهnagoo chay bagh bagoo ghabre mi yare

نگو باغ چای بگو قبر یار من است

نگو چایی بوخور چای اونه خونهnagoo chyi bookhor chay oone khoone

نگو چای بنوش که چای خون یار من است

اونه خون گه می گولی جیر نشونهoone khoon ge mi gowle gir nashoone

خون او که از گلویم پایین نمی رود

نگو چایی بوخور این مه نوانهnagoo chayi bookhor in ma navane

نگو چای بنوش من این را میل ندارم

می یاره خونه خون خوردن ندانهmi yare khoone khoon khordan nadane

خون یار من است خون خوردن ندارد

هیتو هرجا یته یاره گلودن hito har ja yate yare galowdan

همین طور هر جا یاری را دفن کرده اند

اونه سینه سه چایداره گلودنoone sine se chaidare galowdan

روی سینه اش بوته چای را کاشته اند

نودونی گه می یار چندی جوون بوnoodoni ge mi yar chndi joovon boo

نمی دانی یار من چقدر زیبا بود

تی ور باشد می یاره نوم «گیلون» بوti var bashad mi yare nom gilon boo

پیش خودمان بماند نام یار من « گیلان » بود

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت21:36توسط منور | |

بشنوید

 نم نم باران بوارسته دیشب دانه دانه       (دیشب نم نم بارون میبارید)

 می گلنارِ وعده بده بو بیه امی خانه        ( گلنار من ،قول داده بود که بیاد پیشم)

 هی رایا فاندرستم ،چوومَ به در دبستم   ( همش چشم به راه بودم،چشام به در بود)

 اینتیظاری بَکِشِم،آخَر گلنارَ نیدم              ( کلی منتظر موندم،آخرشم گلنار رو ندیدم)  

 می چووم سیفیدا بوسته ، وارش می سر فو وسته تکه تکه دانه

(چشام به راه سفید شد،زیر بارون خیسِ خیس شدم)

 تی وسی گرفتارَ بوم ، جِ زندگی آوارَ بوم ،بیه بیشیم بخانه

(گرفتار تو شدم ، زندگیم به هم ریخته ، بیا پیش من  یا بیا خونه من )

 اوی گُل آفتاب تِرِ میرم، گلنار چومان اسیرم    

 (طلوع افتاب برات میمیرم،اسیر چشمای گنارمم)

 وارش بوگو دِ نباره ، تا بیه بیرون می ستاره

(به بارون بگو دیگه نباره، تا ستاره من بیرون بیاد)

 ای شب ای دسته گُل چیناما ،می گلنارَ مویا زنما

(یه شب یه دسته گل میچینم ، میزنم به موهای گلنارم)

 باز امِ خانه وَر نیشینم ،من گُل پامچال ترِ چینم

(بازم کنار خونمون میشینم، واست گل پامچال میچینم)

 دِ نیگیر بهانه، دِ نیگیر بهانه

(دیگه بهونه نگیر ، دیگه بهونه نگیر)

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت14:59توسط منور | |

 

یه روزی فاصله ها رو بر میداریم
همه جاده ها رو پشت سر میذارم
جای دیوارهای سنگی و بلند. من
گلهای یاس و اقاقیا میکارم
قلبمو توی یه گلدون گلی
کنار حوضچه ماهیها میکارم

یکی از همین روزها میام سراغت
یه سبد خاطره با خودم میارم
یه خونه با گل کاغذی میسازم
همه دار و ندارم رو میذارم
قلبمو توی یه گلدون گلی
کنار حوضچه ماهیها میکارم


تا هوای خونمون بهار بمونه
دست پائیز از ما دو تا دور بمونه
یه مترسک از تو باغهای قدیمی
میذارم گوشه پشت بوم خونه
رفته پائیز بذاراین بهار بمونه
عطر خوب تن تو اینجا بمونه


میرم و خورشید و بی خبر میارم
دو سه روزی پیش ما دو تا بمونه
یه قناری دم درگاهی میذارم
همه آوازهای خوبشو بخونه
قاصدکها رو میگم خبر بیارن
از گل و شاپرکهای توی خونه


باد و میگم که بگه به ماه و مهتاب
که یه وقت شب نیاره به چشممون خواب
عروسکهاتو واسه بازی میاریم
زیر آسمون آبی میخوریم تاب
سر بذار رو دامنم هر چی که خواستی
قصه میگم که نشی خسته و بی تاب


میخوام تو باغ خونمون همه گلهای اطلسی

سر تو سرها  در بیارن دیگه نترسن از کسی

همون گلای پونه پا بگیرن تو خونه

نسیم بیاره بوی نرگس مست خونه

گلهای سرخ و نسترن که از همه قشنگترن

نگاه تو چشمات بکنن نگن که از تو بهترن

قصه دوری ما دوتا تموم شد

آسمون خونمون رنگین کمون شد

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت14:13توسط منور | |

 

 

 

 

خورشید دلش از عطش زمین گرفت

وامروز کمی بی فروغ شد

زیرا نجوای زمین با ابرها را شنیده بود

آسمان فرصتی به ابر داد تا

 آنچه از مهربانی خورشید انباشته مقداری نثار زمین نماید

چه زیباست مهربانی خورشید در آسمان و زمین

 

منور قنبری

16 امرداد 1390

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت12:54توسط منور | |